تبليغاتX
نشریه الکترونیکی آریا

در گذشته ای بسیار دور خداوند عنصر قدرت و عشق خود را به انسان داده بود تا با آن زندگی کرده و به حقایق دست پیدا کند . اما طولی نکشید که انسان مغرور شد و شروع به سوء استفاده از عنصر کرد .بنابراین خداوند آن را از او گرفت و به فرشته ها سپرد تا در جایی پنهانش کنند که دست انسان به آن نرسد . فرشته ها جلسه ای تشکیل دادن تا برای پنهان کردن آن عنصر تصمیم بگیرند .یکی از آنها پیشنهاد کرد آن عنصر را در اعماق اقیانو س پنهان کنیم . دیگران گفتند : انسان به اعماق اقیانوس ها دست پیدا می کند . دیگری گفت : آن را بر فراز بلند ترین کوه پنهان کنیم . باز دیگران گفتند انسان تمام کوه ها را فتح خواهد کرد . یکی دیگر جنگل را پیشنهاد کرد و دیگری روی ابرها را ولی هیچ کدام مورد قبول جمع واقع نشد چرا که همه می دانستند انسان به همه جا سرک خواهد کشید و ناگهان یکی از فرشته ها فریاد کشید و گفت فهمیدم : آن را در اعماق قلب خودش پنهان کنید .انجا تنها جایی است که انسان در آن کاوش نخواهد کرد  این پیشنهاد مورد قبول واقع شد .

 

خود عجیب ترین سرزمینی است که می توانید آن را فتح کنید .

معمولا وقتی به دنیا می آییم تا زمانی که می میریم مشغول فکر کردن به رفتار دیگران , اعمال دیگران حرفهای دیگران , اتفاقات , شانسها و بد شانسی ها و .. هستیم .اما کمتر پیش می آید که گوشه ای بنشینیم و به خودمان فکر کنیم واقعیت این است که اگر خودمان را بشناسیم کنترل کردن محیطی که در آن زندگی میکنیم بسیار راحت تر خواهد بود.

  

منبع : کتاب 12گام تا مدیریت بر خویشتن
+ نوشته شده توسط دانیال در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 و ساعت 22:17 |

تبارك‌ الله‌ احسن‌ الخالقين‌ (آفرين‌ بر خودم‌ بهترين‌ آفرينندگان‌!).

يعني‌: به‌! ببين‌ چه‌ ساخته‌ام‌! از آب‌ و گل‌! روح‌ خودم‌ را در او دميدم‌ و اين‌ چنين‌ شد! و اين‌ است‌ كه‌ مرا اين‌ چنين‌ مي‌شناسد! كه‌ خود را مي‌شناسد كه‌ گفته‌اند: خود را بشناس‌ تا خدا را بشناسي‌، چه‌ «خود» روح‌ خدا است‌ در اندام‌ تو اي‌ ماني‌ من‌! اي‌ مبعوث‌ هنرمند بسيار دان‌ من‌، اي‌ آشناي‌ نازنين‌ گرانبهاي‌ نفيس‌ من‌، اي‌ روخ‌ من‌، خود من‌، و من‌ نخستين‌ بار كه‌ در رسيدم‌ آن‌ من‌ پولادين‌ خويش‌ را كه‌ غروري‌ رويين‌ بر تن‌ داشت‌، غروري‌ كه‌ با هر ضربه‌اي‌ كه‌ روزگار بر آن‌ فرود آورده‌ بود و هر گرزي‌ كه‌ حوادث‌ بر سرش‌ كوفته‌ بود سخت‌تر گشته‌ بود، بر قامتش‌ فرو شكستم‌ كه‌ در راه‌ طلب‌ اين‌ اول‌ قدم‌ است‌، چه‌ غرور حجاب‌ راه‌ است‌ كه‌ گفته‌اند: «نامرد غرورش‌ را مي‌فروشد و جوانمرد آن‌ را مي‌شكند، نه‌ به‌ زر و زور، بل‌ بر سر دوست‌ كه‌ غرورهاي‌ بزرگ‌ همواره‌ بر عصيان‌ و صلابت‌ سيراب‌ مي‌شوند و يكبار از تسليم‌ و شكست‌ سيراب‌ مي‌شوند و سيراب‌تر و آن‌ بار آن‌ هنگام‌ است‌ كه‌ اين‌ معامله‌ نه‌ در كار دنيا است‌ كه‌ در كار آخرت‌ است‌ و آدميان‌ بر دوگونه‌اند: خلق‌ كوچه‌ و باازر كه‌ سر به‌ بند كرنش‌ زور مي‌آورند و گزيدگان‌ كه‌ سر به‌ لبه‌ تيغ‌ مي‌سپارند و به‌ ربقه‌ تسليم‌ نمي‌آورند، دل‌ به‌ كمند نيايش‌ دوست‌ مي‌دهند و بسيار اندك‌اند آنها كه‌ در ظلمت‌ شبهاي‌ هولناك‌ شكنجه‌ گاهها و در آغوش‌ مرگي‌ خونين‌ يك‌ «لفظِ» آلوده‌ به‌ ستايشي‌ نگفته‌اند و يك‌ «سطر» آغشته‌ به‌ خواهشي‌ ننوشته‌اند و آن‌گاه‌ در غوغاي‌ پرهراس‌ كفر و زور و خدعه‌ و كينه‌ قيصر سر بر ديوار مهراوه‌ ممنوع‌ نهاده‌اند و در برابر «تصوير» مريم‌- زيباترين‌ دختران‌ اورشليم‌، مادر عيسي‌ روح‌ الله‌، مسيح‌ كلمة‌ الله‌، مريم‌ همسر محبوب‌ تئوس‌ كه‌ اشباه‌ الرجال‌ قرون‌ وسطي‌ همسر يوسف‌ نجارش‌ مي‌خواندند- غريبانه‌ اشك‌ ريخته‌اند، دردمندانه‌ گريسته‌اند و سرودها و دعاهاي‌ گداازن‌ از آتش‌ نياز و از بيتابي‌طلب‌ را از عمق‌ نهادشان‌ به‌ سختي‌ بر كشيده‌اند و سرشار از شوق‌ و سرمست‌ از لذت‌ بر سر و روي‌ تصوير «او» ريخته‌اند».
+ نوشته شده توسط دانیال در یکشنبه بیستم مرداد 1387 و ساعت 0:24 |

زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر زيباروي کشاورزي بود.

به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه

زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو

بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني. مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز

شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از

گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري باشه، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در

پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و

درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد.

گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از

مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه. براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان

ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. در جاي

مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..

زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش

مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در

آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه شانس هایت رو درياب!
+ نوشته شده توسط دانیال در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 و ساعت 0:35 |

دود می خیزد ز خلوتگاه من

کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟

با درون سوخته دارم سخن

کی به پایان می رسد افسانه ام ؟

 دست از دامان شب برداشتم

تا بیاویزم به گیسوی سحر

خویش را از ساحل افکندم در آب

لیک از ژرفای دریای بی خبر

بر تن دیوارها طرح شکست

کس دگر رنگی در این سامان ندید

چشم می دوزد خیال روز و شب

از درون دل به تصویر امید

 تا بدین منزل پا نهادم پای را

 از درای کاروان بگسسته ام

 گر چه می سوزم از این آتش به جان

لیک بر این سوختن دل بسته ام

تیرگی پا می کشد از بام ها

 صبح می خندد به راه شهرمن

 دود می خیزد هنوز از خلوتم

با درون سوخته دارم سخن
+ نوشته شده توسط دانیال در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 و ساعت 14:44 |

مردی به خانه آمد و دید دختر ۳ ساله اش گران ترين کاغذ کادوی کتابخانه اش را برای زينت يک جعبه کودکانه هدر داده است مرد بسيار عصبانی شد و دختر کوچکش را تنبيه کرد.

دختر هم با گريه به بستر رفت و خوابيد روز بعد وقتی که مرد از خواب بلند شد ديد که دخترش بالای سرش نشسته و ميخواهد اين جعبه را به او هديه بدهد. مرد تازه متوجه شد که امروز روز تولد اوست و دخترش کاغذ را برای کادوی تولد او مصرف کرده است با شرمندگی دختر کوچکش را بوسيد و جعبه را از او گرفت و باز کرد.

اما متوجه شد که جعبه خاليست. دوباره مرد عصبانی شد و کودک را تنبيه کرد

اما کودک درحاليکه گريه ميکرد به پدرش گفت که من هزاران هزار بوسه داخل آن جعبه ريخته بودم و تو آنها را نديدی.

 مرد دوباره شرمنده شد و ميگويند تاپايان عمر جعبه را به همراه داشت و هرقت آنرا باز ميکرد به طرز معجزه آسايی آرامش پيدا ميکرد
+ نوشته شده توسط دانیال در جمعه یازدهم مرداد 1387 و ساعت 15:42 |

آنکسی که از رنج زندگی بترسد ، از ترس در رنج خواهد بود . ناشناس

 

وقتی ارتباط عاشقانه ات به انتها میرسد ، فقط به سادگی بگو همه اش تقصیر من بود . جکسون براون

 

اگر به مهمانی گرگ می روید ، سگ خود را به همراه ببرید . گوته

 

آنکسی که از رنج زندگی بترسد ، از ترس در رنج خواهد بود . چینی

 

وقتی نانوا نان را با دقت و وسواس می پزد و به دست مشتری میدهد ، خدا با او در کنار تنور ایستاده است . کریستیان بوبن

 

اگر قرار است برای چیزی زندگی خود را خرج کنیم ، بهتر آن است که آنرا خرج لطافت یک لبخند و یا نوازشی عاشقانه کنیم . شکسپیر

 

استعداد در فضای آرام رشد میکند و شخصیت در جریان کامل زندگی . گوته

 

بیش از هر چیز نخست بدان که چه میخواهی . فوخ

 

بردن ، همه چیز نیست ، اما تلاش برای بردن چرا . لومباردی

 

اگر خاموش بنشینی تا دیگران به سخنت آورند ، بهتر از آنست که سخن بگویی و خاموشت کنند. سقراط

 

عادتمند کسی است که به مشکلات و مصائب زندگی لبخند بزند . شکسپیر

 

از استثنائـات است که کسی را بـه خاطر آنچه که هست دوست بدارند . اکثر آدمها چیزی را در دیگران دوست دارند که خود به آنها امانت می دهند : خودشان را ، تفسیر و برداشت خودشان را از او . گوته

 

در روز عشاق برای دوستت کارتی بفرست و روی آن بنویس : « از طرف کسیکه فکر میکند تو بینظیری » . براون

 

عشق ما را میکشد تا دوباره حیاتمان ببخشد . بوبن
+ نوشته شده توسط دانیال در سه شنبه هشتم مرداد 1387 و ساعت 0:26 |

این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است

شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد

خانه های ژاپنی دارایفضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند

این شخص در حین خراب کردن دیوار دربین ان

مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است

دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد

وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ

ده سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!

چه اتفاقی افتاده؟

مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده !

در یک قسمت تاریک بدون حرکت

چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است

متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد

تو این مدت چکار می کرده؟

چگونه و چی می خورده؟

همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه

مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد

مرد شدیداً منقلب شد ده سال مراقبت

چه عشقی !

چه عشق قشنگی!

اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد

پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم

اگر سعی کنیم ...

+ نوشته شده توسط دانیال در شنبه پنجم مرداد 1387 و ساعت 22:59 |

نمیدونم این چه عادت بدیه که ما همیشه روز مادر به یاد خوبی های

 مادرمان می افتیم، ولی بقیه روزها از اونا غافلیم؟ باهم نوشته زیر رو بخونیم و با خودمون فکر کنیم ببینیم چه ها کردیم و چه ها باید بکنیم

 

 

 

وقتی که تو 1 ساله بودی، اون(مادر) بهت غذا میداد و تو رو می شست! به

 اصطلاح، تر و خشک می کرد

تو هم با گریه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی


وقتی که تو 2 ساله بودی، اون، بهت یاد داد تا چه جوری راه بری.

تو هم این طوری ازش تشکر می کردی، که، وقتی صدات می زد، فرار

 می کردی

 

وقتی که 3 ساله بودی، اون، با عشق، تمام غذایت را آماده می کرد.

تو هم با ریختن ظرف غذا ،کف اتاق،ازش تشکر می کردی

وقتی 4 ساله بودی، اون برات مداد رنگی خرید.

تو هم، با رنگ کردن میز اتاق نهار خوری، ازش تشکر می کردی

 

 وقتی که 5 ساله بودی، اون، لباس شیک به تنت کرد تا به تعطیلات بری.

تو هم، با انداختن(به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردی

وقتی که 6 ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد.

تو هم، با فریاد زدنِ:من نمی خوام برم!، ازش تشکر می کردی

وقتی که 7 ساله بودی، اون، برات وسائل بازی  خرید.

تو هم، با پرت کردن توپ  به پنجره همسایه کناری، ازش  تشکر کردی

وقتی که 8 ساله بودی، اون، برات بستنی خرید.

تو هم، با چکوندن(بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر کردی


وقتی که 9 ساله بودی، اون، هزینه کلاس پیانوی تو رو پرداخت.

تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای یاد گیری پیانو، ازش تشکر کردی


وقتی که 10 ساله بودی، اون، تمام روز رو رانندگی کرد تا تو رو از تمرین

 فوتبال به کلاس ژیمناستیک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره.

تو هم ،با بیرون پریدن از ماشین، بدون اینکه

 پشت سرت رو هم نگاه کنی ، ازش تشکر کردی

وقتی که 11 ساله بودی، اون تو و دوستت رو برای دیدن فیلم به سینما

 برد.

تو هم، ازش تشکر کردی، ازش خواستی که در یه ردیف دیگه بشینه

وقتی که 12 ساله بودی، اون تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلوزِیِون

 بر حذر داشت.

تو هم، ازش تشکر کردی، صبر کردی تا از خونه بیرون بره

وقتی که 13 ساله بودی، اون بهت پیشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی.

تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن این جمله:تو اصلاً سلیقه ای نداری


وقتی که 14 ساله بودی، اون، هزینه اردو یک ماهه تابستانی

 تو رو پرداخت کرد.

تو هم،ازش تشکر کردی، با فراموش کردن، نوشتن یک نامه ساده

وقتی که 15 ساله بودی، اون از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو

 رو در آغوش بگیره(ابراز محبت کنه).

تو هم، ازش تشکر کردی، با قفل کردن درب اتاقت! نمی ذاشتی که وارد

 اتاقت بشه


وقتی که 17 ساله بودی، وقتیکه اون منتظر یه تماس مهم بود.

تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اینطوری ازش تشکر کردی

 

وقتی که 18 ساله بودی، اون ، در جشن فارغ التحصیلی دبیرستانت، از

 خوشحالی گریه می کرد.

تو هم، ازش تشکر کردی،اینطوری که، تا تموم شدن جشن،

 پیش مادرت نیومدی

وقتی که 19 ساله بودی، اون، شهریه دانشگاهت رو پرداخت، همچنین، تو

 رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد.

تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن خداحافظِ خشک و خالی، بیرون خوبگاه،

 به خاطر اینکه نمی خواستی خودتو دست و پا چلفتی نشون بدی!! به

اصطلاح، بچه مامانی


وقتی که 20 ساله بودی، اون، ازت پرسید که، آیا شخص خاصی

(به عنوان همسر) مد نظرت هست؟

تو هم، ازش تشکر کردی با گفتنِ:به تو ربطی نداره


وقتی که 21 ساله بودی، اون، بهت پیشنهاد خط مشی برای آینده ات داد.

تو هم، با گفتن این جمله ازش تشکر کردی:من نمی خوام مثل تو باشم

 

وقتی که 22 ساله بودی، اون تو رو، در جشن فارغ التحصیلی دانشگاهت

 در آغوش گرفت.

تو هم،ازش تشکر کردی،ازش پرسیدی که:می تونی هزینه سفر

به اروپا را برام تهیه کنی

 

وقتی که 23 ساله بودی، اون، برای اولین آپارتمانت، بهت اثاثیه داد.

تو هم، ازش تشکر کردی،با گفتن این جمله، پیش دوستات: اون اثاثیه ها

 زشت هستن

 

وقتی که 24 ساله بودی، اون دارایی های تو رو دید و در مورد اینکه، در

 آینده می خوای با اون ها چی کار کنی، ازت سؤال کرد.

تو هم با  صدایی(که ناشی از خشم بود)فریاد زدی:مــادررر،لطفا
 

وقتی که 25 ساله بودی، اون، کمکت کرد تا هزینه های عروسی رو

 پرداخت کنی، و در حالی که گریه می کرد بهت گفت که:دلم خیلی برات

 تنگ می شه.

تو هم ازش تشکر کردی، اینطوری که، یه جای دور رو برای زندگیت

 انتخاب کردی

 

وقتی که 30 ساله بودی، اون، از طریق شخص دیگه ای فهمید که تو بچه

دار شدی و به تو زنگ زد.

تو هم با گفتن این جمله ،ازش تشکر کردی، "همه چیز دیگه تغییر کرده

وقتی که 40 ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد یکی از اقوام رو

 یادآوری کنه.

تو هم با گفتن"من الان خیلی گرفتارم" ازش تشکرکردی

 

وقتی که 50 ساله بودی، اون، مریض شد و به مراقبت و کمک تو احتیاج

 داشت.

تو هم با سخنرانی کردن در مورد اینکه والدین، سربار فرزندانشون

 می شن، ازش تشکر کردی


و سپس، یک روز، اون، به آرامی از دنیا میره. و تمام کارهایی که تو

 

(در حق مادرت) انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود میاد

 

اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بیشتر از همیشه بهش

 محبت کنی

و، اگه زنده نیست، محبت های بی دریغش رو فراموش نکن و به راحتی از

 اونها نگذر...

 

همیشه به یاد داشته باش که به مادرت محبت کنی و اونو دوست داشته

  باشی، چون، در طول عمرت فقط یه مادر داری!!!!!

+ نوشته شده توسط دانیال در جمعه چهارم مرداد 1387 و ساعت 16:5 |

و که می داند که پر شدن یعنی چه؟

پر شدن یک انسان خالی یعنی چه؟

بارش تند بارانی تندر آسا، صاعقه زن

با قطره های درشت و سرد

بر کشبزاری تشنه، زرد و خشک

که در کویری سوخته وساکت

عمری در انتظار باران

سر به آسمان بر داشته است،

چه "حادثه" ای است!

که می داند؟ که می داند؟ که می داند؟

من می دانم مهراوه!

می می دانم ای باران تند بهاری!

ای ابر باران خیز اسفندی

که دامن پر از بهارت را ناگاه بر سرم افشاندی!

ای ابر سپید سبکبال اسفندی

که ندانستم از کدامین افق آمدی؟

از کدامین دریا به نیروی آفتاب دوست داشتن، برخاستی

و بر بالای سرم چتر سپید مهر افراشتی؟

و با ناز انگشتان بارانت

آن تک درخت خشک بی برگ و باری را

که از قلب تافته کویری ساکت و سوخته قامت کشیده بود

و سر به دوزخ برداشته بود،

باغش کردی و در همه جنگل های زمین طاق

می می دانم مهراوه من!

و ... تو نمی دانی!

و تو نمی توانی دانست که تو گل نازی

قناری زرین بالی که در قفسی آواز خوانده ای.

و من می دانم که جگن صبور و لجوج این کویر آتش خیزم،

که در طوفان روئیده ام،

که در آتش، شاخ و برگ افشانده ام،

که سیلی ها خورده ام از باد ها

و تبر ها خورده ام از هیزم شکنان

که برای تنور آبادی های این سرزمین

جگن ها را، گز ها را و طاق ها را از ریشه می زنند،

که روئیده کویرم و تنها...

و تنهای تنها.

نه خزه ام، نه خار،

جگنم، جگنی بی باک و مغرور،

که هرگز با کویر خو نکردم

و علی رغم هول وحریق این زمین دوزخی

تن بر خاک ندادم،

برگ و بار ندادم.

و سر نوشتم به جرم گستاخی در برابر این جهنم پست

که زادگاه خزه ها و خزنده هاست، تنهایی بود.

و زندگی ام خاموشی.

و سر نوشتم،

خاکستر در آتش تنوری که به سوختن من نان می پزند،

که به سوختن ما نان می پزند!

و تو مرغ آواره،

آن مرغ آواره کویر

که از مرغدان روستاییان کویر بگریخته ای،

که در آسمان بی پناه کویر

که از سقفش آتش می بارد و از کفش خاک بر می خیزد،

سال ها پیش، دل من که به عشق ایمان داشت،

تا که آن نغمه جان بخش تو از دور شنید

اندرین مزرع آفت زده شوم حیات

شاخ امیدی کاشت

چشم بر راه تو بودم که تو کی می آیی

بر سر شاخه سر سبز امید دل من...

که تو کی می خوانی؟...

در دل این تک درخت سکوت،

تک درخت خشک غرور،

آشیان بستی و آسمان بهت کویر خاموشم را

از شور و فریاد آواز های کودکانت،

چوجگان نو پر نو پروازت پر کردی

و سقف کوتاه این آسمان بیگانه با ما را

از بالای سرم برداشتی

و زمین تافته این کویر آتشناک را

با باران های سحر گاهی شستی

و خاک تیره اقلیم زندگانی را

با مخمل سبز سزی پوشاندی

و چه می توانم گفت که چه کردی؟

چه می توانی دانست که چه کردی؟

تو پرم کردی.

تو لبریزم کردی.

تو آبادم کردی.

تو آزادم کردی

و من پر شدم.

و من لبریز شدم.

و من آباد شدم.

و من آزاد شدم.

و که می داند که سرزمین بایر درون یک روح چیست؟

و که می داند که کوره خالی و غبار گرفته قلب یک سینه چیست؟

و که می داند که شاهباز آسمانی پرواز

در بند گرفتار یک محزون تنها چیست؟

و که می توند دانست

که یک انسان چگونه پر می تواند شد؟

و من مهراوه من،

همه آیات آسمانی را که بر لبان خدا رفته است،

ا زنخستین روز که با آدم سخن گفت...

با آن پنچشنبه بزرگ

که لبان محمد خاموش گشت،

خواهم جست و از آن میان،

اعجازی ترین آیات خداوندی را برای تو بر خواهم گزید.

و من، مهراوه من،

از هر دلی که از یادی تپیده است

و از آن ترانه ای روئیده است

سراغ خواهم گرفت.

 

" دکتر علی شریعتی "
+ نوشته شده توسط دانیال در یکشنبه سی ام تیر 1387 و ساعت 22:59 |

دیر گاهی است در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است

بانگی از دور مرا می خواند

لیک پاهایم در قیر شب است

رخنه ای نیست دراین تاریکی

 در و دیوار به هم پیوسته

سایه ای لغزد اگر روی زمین

نقش وهمی است ز بندی رسته

نفس آدم ها

سر به سر افسرده است

روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا

هر نشاطی مرده است

دست جادویی شب

در به روی من و غم می بندد

می کنم هر چه تلاش

او به من می خندد

نقشهایی که کشیدم در روز

 شب ز راه آمد و با دود اندود

طرح هایی که فکندم در شب

روز پیدا شد و با پنبه زدود

دیرگاهی است که چون من همه را

رنگ خاموشی در طرح لب است

جنبشی نیست دراین خاموشی

 دست ها پاها در قیر شب است

 

"سهراب سپهری"

+ نوشته شده توسط دانیال در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 و ساعت 18:36 |