تبليغاتX
نشریه الکترونیکی آریا

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت :عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد... خدا گفت:آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزارسال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به كارش نمي آيد. و آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم. آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد. ميتواند...
او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد اما...

اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد

او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود!
+ نوشته شده توسط دانیال در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 و ساعت 23:2 |

... به هر حال پس از بر طرف شدن موانع خروج از کشور به قصد حج خود را آماده کرد و به عنوان يک مسلمان وصيت خود را نوشت. زمستان سال 1348 « امروز دوشنبه سيزدهم بهمن ماه پس از يک هفته رنج بيهوده و ديدار چهره هاي بيهوده تر شخصيتهاي مدرج، گذرنامه را گرفتم و براي چهارشنبه جا رزرو کردم که گفتند چهار بعد از ظهر در فرودگاه حاضر شويد که هشت بعد از ظهر احتمال پرواز هست (نشانه اي از تحميل مدرنيزم قرن بيستم بر گروهي که به قرن بوق تعلق دارند).

گر چه هنوز تا مرز احتمالات ارضي و سماوي فراوان است اما به حکم ظاهر امور، عازم سفرم و به حکم شرع، در اين سفر بايد وصيت کنم.

وصيت يک معلم که از هيجده سالگي تا امروز که در سي و پنج سالگي است، جز تعليم کاري نکرده و جز رنج چيزي نيندوخته است چه خواهد بود؟ جز اين که همه قرضهايم را از اشخاص و از بانکها با نهايت سخاوت و بي دريغي، تماما واگذار ميکنم به همسرم که از حقوقم (اگر پس از فوت قطع نکردند) و حقوقش و فروش کتاب هايم و نوشته هايم و آن چه دارم و ندارم بپردازد؛ که چون خود مي داند، صورت ريزَش ضرورتي ندارد.

همه اميدم به "احسان" است در درجه اول، و به دو دخترم در درجه دوم. و اين که اين دو را در درجه دوم آوردم، نه به خاطر دختر بودن آن¬ها و امل بودن من است ــ به خاطر آن است که در شرايط کنوني جامعه ما، دختر شانس آدم حسابي شدنش بسيار کم است، که دو راه بيشتر ندارد و به تعبير درست؛ دو بيراهه:

يکي؛ همچون کلاغ ِ شوم در خانه ماندن و به قار قار کردن هاي زشت و نفرت بار، احمقانه زيستن که يعني زن نجيب متدين. و يا تمام شخصيت انساني و ايده¬آل و معنويش در ماتحتش جمع شدن، و تمام ارزش هاي متعاليش در اسافل اعضايش خلاصه شدن و عروسکي براي بازي ابله ها و يا کالايي براي کسبه مدرن و خلاصه دستگاهي براي مصرف کالاهاي سرمايه داري فرنگ شدن که يعني زن روشنفکر متجدد. و اين هر دو يکي است. گرچه دو وجهه متناقض ِ هم، اما وقتي از انسان بودن خارج شود، ديگر چه فرقي دارد که يک جغد باشد يا يک چُغوک ، يک آفتابه شود يا يک کاغذ مستراح؟ مستراح شرقي گردد يا مستراح فرنگي؟ و آنگاه در برابر اين تنها دو بيراهه اي که پيش پاي دختران است سرنوشت دختراني که از پدر محرومند تا چه حد مي تواند معجزآسا و زمانه شکن باشد؟ و کودکي تنها، در اين تند موج ِ اين سيل کثيفي که چنين پر قدرت به سراشيب باتلاق فرو مي رود تا کجا مي تواند بر خلاف جريان شنا کند و مسيري ديگر را برگزيند؟

1. به لهجه خراساني يعني گنجشک

گر چه اميدوار هستم؛ که گاه در روح هاي خارق العاده چنين اعجازي سر زده است. پروين اعتصامي از همين دبيرستان هاي دخترانه بيرون آمده، و مهندس بازرگان از همين دانشگاه ها و دکتر سحابي از ميان همين فرنگ رفته ها و مصدق از ميان همين "دوله" ها و "سلطنه" هاي "صلصال کالفخار من حماء مسنون"، و "اينشتين" از همين نژاد پليد و "شوايتزر" از همين اروپاي قسي آدمخوار و "لومومبا" از همين نژاد برده و "مهراوه" پاک از همين نجس هاي هند و پدرم از همين مدرسه هاي آخوند ريزو ... به هر حال "آدم" از لجن و "ابراهيم" از "آزر" بت تراش و "محمد" از خاندان بتخانه دار ، به دل من اميد مي دهند که حساب هاي علمي مغز را ناديده انگارد و به سر نوشت کودکانم در اين لجنزار بت پرستي و بت تراشي که همه پرده دار بت خانه مي پرورد اميدوار باشم.

دوست مي داشتم که "احسان" متفکر، معنوي، پراحساس، متواضع، مغرور و مستقل بار آيد. خيلي مي ترسم از پوکي و پوچي موج نوي ها و ارزان فروشي و حرص و نوکر مآبي اين خواجه تاشان نسل جوان معاصر؛ و عقده ها و حسد ها و باد و بروت ها ي بيخودي ِ اين روشنفکران سياسي. که تا نيمه هاي شب منزل رفقا يا پشت ميز آبجو فروشي ها، از کساني که به هر حال کاري مي کنند بد مي گويند و آنها را با فيدل کاسترو مائوتسه تونگ و چه گوارا مي سنجند و طبعا محکوم مي کنند، و پس از هفت هشت ساعت در گوشي هاي انقلابي و کارتند؟ و عقده گشايي هاي سياسي با دلي پر از رضايت از خوب تحليل کردن ِ قضاياي اجتماعي که قرن حاضر با آن در گير است و طرح درستِ مسايل ــ آنچنان که به عقل هيچکس ديگر نمي رسد ــ به منزل برمي گردند و با حالتي شبيه به چه گوارا و در قالبي شبيه لنين زير کرسي مي خوابند.

و نيز مي ترسم از اين فضلاي افواه الرجالي شود:

از روي مجلات ماهيانه، اگزيستانسياليست و مارکسيست و غيره شود.

و از روي اخبار خارجي راديو و روزنامه، مفسر سياسي،

و از روي فيلم هاي دوبله شده به فارسي، امروزي و اروپايي،

و از روي مقالات و عکس هاي خبري مجلات هفتگي و نيز ديدن توريست هاي فرنگي که از خيابان هاي شهر مي گذرند، نيهيليست و هيپي و آنارشيست،

و يا [ از روي] نشخوار حرف هاي بيست سال پيش حوزه هاي کارگري حزب توده، ماترياليست و سوسياليست چپ،

و از روي کتاب هاي طرح نو ، "اسلام و ازدواج" ، "اسلام و اجتماع"، "اسلام و جماع"، اسلام و فلان و بهمان ... اسلام شناس،

و از روي مرده ريگ انجمن پرورش افکار بيست ساله، روشنفکر مخالف خرافات،

و از روي کتاب چه مي¬دانم، در باب کشور هاي در حال عقب رفتن، متخصص کشور¬هاي در حال رشد،

و از روي ترجمه هاي غلط و بي معني از شعر و ادب و موزيک و تئاتر و هنر امروز، صاحبنظر ِ وراج ِ لفاظِ ضد بشرِ هذيان گوي ِ مريض ِ هروئين گراي ِ خنگ، که يعني: ناقد و شاعر نوپرداز و ...

خلاصه من به او "چه شدن" را تحميل نمي کنم. او آزاد است. او خود بايد خود را انتخاب کند. من يک اگزيستانسياليست هستم. البته اگزيستانسياليستم ويژه خودم؛ نه تکرار و تقليد و ترجمه. که از اين سه تا ي منفور هميشه بيزارم. به همان اندازه که از آن دو تاي ديگر؛ تقي زاده و تاريخ، از نصيحت نيز هم، از هيچکس هيچوقت نپذيرفته ام. و به هيچکس، هيچوقت نصيحت نکرده ام. هر رشته اي را بخواهد مي تواند انتخاب کند. اما در انتخاب آن، ارزش فکري و معنوي بايد ملاک انتخاب باشد، نه بازار داشتن و گران خريدنش. من مي دانستم که به جاي کار در فلسفه و جامعه شناسي و تاريخ، اگر آرايش مي خواندم يا بانکداري و يا گاوداري و حتا جامعه شناسي به درد بخور، آنچنانکه جامعه شناسان نوظهور ما برانند که فلان ده يا موسسه يا پروژه را اتود مي کنند و تصادفا به همان نتايج علمي مي رسند که صاحبکار سفارش داده، امروز وصيتنامه¬ام، به جاي يک انشاء ادبي، شده بود صورتي مبسوط از سهام و املاک و منازل و مغازه ها و شرکت ها و دم و دستگاه ها که تکليفش را بايد معلوم مي کردم و مثل حال، به جاي اقلام، الفاظ رديف نمي کردم.

اما بيرون از همه حرف هاي ديگر اگر ملاک را لذت جستن تعيين کنيم، مگر لذت انديشيدن، لذت يک سخن خلاقه، يک شعر هيجان آور، لذت زيبايي هاي احساس و فهم و مگر ارزش برخي کلمه ها از لذت موجودي حساب جاري يا لذت فلان قباله محضري کمتر است؟

چه موش آدمياني که فقط از بازي با سکه در عمر لذت مي برند! و چه گاوانسان هايي که فقط از آخورآباد و زير سايه درخت چاق مي شوند. من اگر خودم بودم و خودم، فلسفه مي خواندم و هنر. تنها اين دو است که دنيا براي من دارد. خوراکم فلسفه، و شرابم هنر، و ديگر بس. اما من از آغاز متأهل بودم، ناچار بايد براي خانواده ام کار مي کردم و براي زندگي آنها زندگي مي کردم. ناچار جامعه شناسي مذهبي و جامعه شناسي جامعه مسلمانان که به استطاعت اندکم شايد براي مردمم کاري کرده باشم، براي خانواده گرسنه و تشنه و محتاج و بي کسم، کوزه آبي آورده باشم.

او آزاد است که خود را انتخاب کند و يا مردم را، اما هرگز نه چيز ديگري را، که جز اين دو هيچ چيز در اين جهان به انتخاب کردن نمي ارزد، پليد است، پليد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دانیال در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 و ساعت 22:8 |

روزی در یک دهکده کوچک معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصویری از چیزی که نسبت به آن قدر دان هستند نقاشی کنند. او با خود فکر کرد که این بچه های فقیر حتما تصاویر بوقلمون و میز پر از غذا را نقاشی خواهند کرد.

ولی وقتی داگلاس نقاشی ساده و کودکانه خود را تحویل داد معلم شوکه شد.

او تصویر یک دست را کشیده بود ولی این دست چه کسی بود؟

بچه های کلاس هم مانند معلم از این نقاشی مبهم و متعجب شده بودند.

یکی از بچه ها گفت: من فکر می کنم این دست خدا است که به ما غذا می رساند.

یکی دیگر گفت: شاید این دست کشاورزی است که گندم می کارد و بوقلمون ها را پرورش می دهد.

هر کسی نظری می داد تا اینکه معلم بالای سر داگلاس رفت و از او پرسید: این دست چه کسی است داگلاس؟

داگلاس در حالیکه خجالت می کشید آهسته جواب داد:خانم معلم این دست شماست.

و معلم به یاد آورد که از وقتی که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود به بهانه های مختلف پیش او می آمد تا خانم معلم دست نوازشی بر سر او بکشد.
+ نوشته شده توسط دانیال در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 و ساعت 0:47 |

من ...

 

ميتوانم قلبي داشته باشم مانند آينه پاك و صاف كه نورانيت عشق الهي در آن تجلي كند .

 

ميتوانم همه نوع بشر از هر رنگ ، زبان و نژادي را دوست داشته باشم .

 

ميتوانم غم ها را فراموش كنم و آماده حل مشكلات زندگيم باشم .

 

ميتوانم آن قدر قلبم را سرشار از عشق و محبت كنم كه ديگر جايي براي كدورت و دلخوري نباشد .

 

ميتوانم به خاطر همه آن چيزهايي كه خداوند مهربان به من عطا كرده سپاسگزار باشم .

 

ميتوانم صادق ترين و مهربان ترين فرد روي زمين باشم .

 

ميتوانم در مسير رسيدن به كمال و ترقي تنها به هدف خود نگاه كنم ، نه به ديگران .

 

ميتوانم هرگاه نياز به ممد الهي داشتم ، دستم را به سوي او بلند كنم و از صميم قلب او را صدا بزنم .

 

ميتوانم به آنچه خداوند برايم در نظر گرفته راضي باشم .

 

ميتوانم با محبت خالصانه قلب پدرم ، مادرم ، همسرم ، خواهرم ، برادرم ، فرزندم و همه اطرافيانم را شاد كنم .

 

ميتوانم در تصميم گيري هايم از استاد بزرگ يعني تجربه كمك بگيرم .

 

ميتوانم بدبيني را از خود دور كنم و با خوشبيني به زندگي روي بياورم .

 

ميتوانم خالص ترين و پاك ترين بشوم و بدون توجه به اوضاع كنوني عالم ، اين گونه باقي بمانم .

 

ميتوانم با دعا و مناجات خالصانه به سوي درگاه الهي حقيقت را بيابم .

 

و من ميتوانم اگر بخواهم .
+ نوشته شده توسط دانیال در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 و ساعت 22:38 |

.•¤**¤•. بازی روزگار.•¤**¤•.

 

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و

 تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه

 مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد. روزي متوجه شد كه تنها

يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً

 احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا

كند. به طور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز

 كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و به جاي غذا ، فقط يك

 ليوان آب درخواست كرد.

دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان

  بزرگ شير آورد. پسر با طمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت :

 «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.

 مادر به ما آموخته كه نيكي، ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من

از صميم قلب از شما سپاسگزاري مي كنم»

سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري

او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در

  بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.

 دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده

شد.هنگامي كه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي

  در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت به طرف اطاق بيمار

 حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد

 اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.

سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان

بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار

 داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن

 دكتر كلي گرديد.

آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه

 درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي

  نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.

زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود

  كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز

 كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده

 بود.آهسته انرا خواند:

 «بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

+ نوشته شده توسط دانیال در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 و ساعت 0:3 |

به یاد دکتر علی شریعتی

 

ای که تو را در گذر نسل ها و عمر ها یافته ام

من نیز هر لحظه پیوندم را با زمین می گسلم.

با آسمان آشنا شو،

با ستارگان انس بگیر،

با آن ها معاشرت کن!

با ماه، رفیق شو،

با آسمان شب ها خو بگیر،

آن جا وطن ماست،

سرزمین آزادی ماست،

میعادگاه آزاد ماست.

من در هر ستاره، در جلوه هر مهتاب،

در عمق تیره هر شب،

در هر طلوع، در هر غروب،

چشم به راه آمدن تو ام.

بیا، هر شب بیا!

از ستاره ها نشان مرا بپرس،

از مهتاب سراغ مرا بگیر،

از سکوت کهکشان ها

زمزمه مهر جوی مرا با خود بشنو!

بیا، هر شب بیا!

در خلوت هر مهتاب، تنهایم.

در سایه هر شب، چشم به راهت گشوده ام.

در پس هر ستاره پنهانم.

در پس پرده هر ابر، در کمینم.

بر سر راه کهکشان ایستاده ام.

بر ساحل هر افق منتظرم

بیا، خورشید که رفت.

بیا، شب را تنها نمان.

تاریکی را بی من نمان.

من آنجا بر تو بیمناکم که با شب تنها نمانی،

با دیو شب تنها نمانی.

دیو شب بی رحم است، گرسنه است، وحشی است،

خطرناک است،

وحشتناک است.

پرنده معصوم و کوچک من!

آفتاب که رفت پرواز کن،

از روی خاک برخیز،

این خرابه غم زده را ترک کن!
+ نوشته شده توسط دانیال در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 و ساعت 0:10 |

هارد ديسك (۳)

 

زمان دستيابي

 

با توجه به اين كه صنعت ساخت ديسك سخت پيشرفت زيادي كرده است، با اين حال زمان دستيابي به اطلاعات و مقايسه ميلي ثانيه ها و بحث درباره سرعت همچنان اهميت دارد.

ويژگي هايي كه داراي اهميت مي باشند موارد ذيل مي باشند:

زمان جست وجو- زماني كه هدها و نوك هاي خواندن و نوشتن به شيار يا ترك درخواست شده انتقال پيدا مي كند.

زمان آرامش يا سكون- زماني است كه مكان درخواست شده به زير نوك خواندن و نوشتن مي رسد.

زمان دستيابي- زماني است كه ديسك سخت مكان درخواست شده براي داده ها را مي يابد.( زمان دستيابي اهميت زيادي دارد)

سرعت انتقال داده ها- سرعتي است كه داده ها روي ديسك نوشته و يا خوانده مي شوند. اين سرعت تا اندازه زيادي به رابط هاي ديسك سخت و رايانه مربوط مي شود.

گذرگاه- براي بهره گيري از توانايي هاي ديسك سخت بايد از گذرگاه هاي داده اي سريع و پهن استفاده نمود.

سرعت چرخش يا دوران

مي دانيم كه هر چه ديسك سخت سريع تر بگردد داده ها با سرعت بيشتري از روي سطح ديسك خوانده مي شود، اين عمل باعث سرعت انتقال مي شود. سرعت گردش ديسك با واحد يا يكاي دور در دقيقه اندازه گيري مي شود. اين يكا به صورت «RPM» جمع سرواژه هاي «Rotation Per Minute»مي باشد. به طور مثال ديسك هاي سخت داراي سرعت چرخش ۵۴۰۰، ۷۲۰۰، ۱۰۰۰۰، ۱۲۰۰۰ دور در دقيقه و بالاتر هستند.

نكته: ديسك هاي اسكازي داراي سرعت دوران دهها هزار دور در دقيقه هستند.

 

ديسك هاي AV

ديسك هاي اي وي جمع سر واژه كلمه هاي Audio/Visual) مي باشد. اين نوع ديسك هاي سخت داراي ويژگي هاي زير مي باشد:

۱- سرعت چرخش آنها بر حسب دور در دقيقه بسيار بالا مي باشد و معمولاً كمتر از ۷۲۰۰ دور در دقيقه نمي باشد.

۲- داده هاي ذخيره شده بر روي اين نوع ديسك ها به صورت يكپارچه ذخيره مي شوند و تكه تكه و پراكنده نمي باشند. بنابر اين براي ويرايش صوت و تصوير مناسب مي باشند و زمان كار با اين نوع ديسك ها بسيار كاهش خواهد يافت.

قالب بندي زيربنايي

(فرمت سطح پايين يا فيزيكي)

قبل از استفاده از ديسك سخت ابتدا بايد آن را قالب بندي يا فرمت نمود. تمام ديسك هاي سختي كه در بازار وجود دارند توسط كارخانه سازنده قالب بندي سطح پايين مي شوند. در اين نوع قالب بندي قطاع ها، استوانه ها و شيارها و ساير موارد تعريف مي شوند.

قالب بندي سطح پايين يا فيزيكي باعث مي شود قطاع ها با استفاده از جريان مغناطيسي روي شيارها مشخص شوند. در اين وضع علامت هايي روي هر شيار نوشته مي شود كه به آن Sector ID و يا شناسه قطاع گويند. شناسه هاي قطاع شماره هايي هستند كه قطاع ها را از هم جدا مي كنند. در واقع در زمان انجام عمل قالب بندي سطح پايين، سطح ديسك آزمايش مي شود و داده هاي مربوط به شناسه قطاع ها، به صورت كامل روي ديسك نوشته مي شوند. اين داده ها توسط سيستم عامل براي مشخص كردن محل قرار گرفتن داده ها روي ديسك، مورد استفاده قرار مي گيرند.

گاهي اوقات ممكن است شناسه قطاع ها ضعيف شوند، در اين حالت ممكن است پيام زير ظاهر شود.

Sector not Found

در اين صورت لازم است ديسك سخت را قالب بندي سطح پايين نمود. قالب بندي ديسك، سبب نوسازي و ايجاد قطاع هاي فيزيكي تازه روي آن مي شود.

با اينكه ديسك سخت در كارخانه فرمت بندي مي شود.اما گاهي اوقات انجام مجدد آن بسياري از اشكال ها را از بين مي برد.

عيب يابي ديسك سخت

با اينكه بيشتر اشكال هاي ديسك سخت در هنگام نصب آن بوجود مي آيد، اما پس از آن نيز به دلايل مختلف ممكن است اشكال هايي در آن بوجود بيايد:

- ممكن است ديسك كار نكند به اين علت كه كابل تغذيه (برق) شل باشد و يا در جهت عكس و نادرست نصب شده باشد.

- اگر چراغ ديسك سخت پس از روشن شدن رايانه به حالت چشمك زن درآيد اين احتمال وجود دارد كه كابل روباني داده ها نادرست نصب شده باشد.

- در صورتي كه بايوس ديسك سخت را مي شناسد اما Fdisk قادر به شناسايي آن نيست، وارد Setup شويد و گزينه اي كه مربوط به شناسايي نوع ورودي و خروجي است را از حالت خودكار درآوريد و آن را به صورت دستي تنظيم كنيد.

- همان طور كه مي دانيد بيشتر سخت افزارها و نرم افزارها بدون ايراد نمي باشند و باعث آسيب رساندن به هارد مي شوند.

- بعضي از ويروس ها باعث صدمه ديدن هارد مي شوند.

- گاهي ممكن است نوك هاي خواندن و نوشتن به صفحه هاي ديسك سخت برخورد كنند و روي آنها خش بياندازند.

- اگر هنگام كار با ديسك سخت، نمايشگر شروع به نوسان كند، ممكن است دسترسي به ديسك سخت سبب شود جريان بيشتري از منبع تغذيه كشيده شود، در نتيجه بر جريان ارسالي به كارت گرافيكي اثر بگذارد. براي همين لازم است منبع تغذيه آزمايش و بررسي شود.
+ نوشته شده توسط دانیال در جمعه دهم خرداد 1387 و ساعت 1:28 |

لئوناردو داوينچي براي كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل شد . او بايد براي تصوير خوبي ، مسيح و براي تصوير بدي ، يهودا ( كه از ياران مسيح بود اما در شام آخر از دشمنان وي شد ) را مي كشيد . براي كشيدن مسيح ، دنبال چهره مي گشت ، تا اين كه در مهماني همسرايي ( آواز‌ ) به چهره جواني برخورد كه زيبا بود و خوبي در چهره اش موج مي زد .

لئوناردو سريع چهره جوان را الگو برداري كرد و مسيح را كشيد . مدتي گذشت ، تابلو تقريبا تمام شده بود ، اما چهره يهودا پيدا نشده بود . مسئول كليسا به لئوناردو گفت ، بايد سريع تر تابلو را تمام كند ، اما 3 سال طول كشيد تا لئوناردو توانست چهره يهودا را پيدا كند . او در گوشه اي از خيابان به جواني مست و مدهوش برخورد كه بي تقوايي و بي ايماني در چهره اش موج مي زد . جوان را آوردند . چهره را الگو برداري كرد و يهودا را هم كشيد . وقتي كار تمام شد ، جوان را كه مستي اش رفع شده بود ، آوردند تا تابلو را ببيند . جوان با ديدن تابلو گفت : چقدر اين تابلو برايم آشناست . گفتند چطور ! گفت : 3 سال پيش قبل از اين كه همه چيزم را از دست بدهم در گروه اركستر مشغول فعاليت بودم كه نقاشي معروف آمد و تصوير مسيح را از چهره من الگو گرفت ، ولي حالا.........................

 

آري اين داستان نشان دهنده آن است كه نيكي و بدي يك چهره دارند ، فقط بستگي به اين دارد كه كداميك سر راه انسان قرار بگيرند و چهره خود را نشان دهند.
+ نوشته شده توسط دانیال در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 و ساعت 1:24 |