تبليغاتX
نشریه الکترونیکی آریا

دود می خیزد ز خلوتگاه من

کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟

با درون سوخته دارم سخن

کی به پایان می رسد افسانه ام ؟

 دست از دامان شب برداشتم

تا بیاویزم به گیسوی سحر

خویش را از ساحل افکندم در آب

لیک از ژرفای دریای بی خبر

بر تن دیوارها طرح شکست

کس دگر رنگی در این سامان ندید

چشم می دوزد خیال روز و شب

از درون دل به تصویر امید

 تا بدین منزل پا نهادم پای را

 از درای کاروان بگسسته ام

 گر چه می سوزم از این آتش به جان

لیک بر این سوختن دل بسته ام

تیرگی پا می کشد از بام ها

 صبح می خندد به راه شهرمن

 دود می خیزد هنوز از خلوتم

با درون سوخته دارم سخن
+ نوشته شده توسط دانیال در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 و ساعت 14:44 |

و که می داند که پر شدن یعنی چه؟

پر شدن یک انسان خالی یعنی چه؟

بارش تند بارانی تندر آسا، صاعقه زن

با قطره های درشت و سرد

بر کشبزاری تشنه، زرد و خشک

که در کویری سوخته وساکت

عمری در انتظار باران

سر به آسمان بر داشته است،

چه "حادثه" ای است!

که می داند؟ که می داند؟ که می داند؟

من می دانم مهراوه!

می می دانم ای باران تند بهاری!

ای ابر باران خیز اسفندی

که دامن پر از بهارت را ناگاه بر سرم افشاندی!

ای ابر سپید سبکبال اسفندی

که ندانستم از کدامین افق آمدی؟

از کدامین دریا به نیروی آفتاب دوست داشتن، برخاستی

و بر بالای سرم چتر سپید مهر افراشتی؟

و با ناز انگشتان بارانت

آن تک درخت خشک بی برگ و باری را

که از قلب تافته کویری ساکت و سوخته قامت کشیده بود

و سر به دوزخ برداشته بود،

باغش کردی و در همه جنگل های زمین طاق

می می دانم مهراوه من!

و ... تو نمی دانی!

و تو نمی توانی دانست که تو گل نازی

قناری زرین بالی که در قفسی آواز خوانده ای.

و من می دانم که جگن صبور و لجوج این کویر آتش خیزم،

که در طوفان روئیده ام،

که در آتش، شاخ و برگ افشانده ام،

که سیلی ها خورده ام از باد ها

و تبر ها خورده ام از هیزم شکنان

که برای تنور آبادی های این سرزمین

جگن ها را، گز ها را و طاق ها را از ریشه می زنند،

که روئیده کویرم و تنها...

و تنهای تنها.

نه خزه ام، نه خار،

جگنم، جگنی بی باک و مغرور،

که هرگز با کویر خو نکردم

و علی رغم هول وحریق این زمین دوزخی

تن بر خاک ندادم،

برگ و بار ندادم.

و سر نوشتم به جرم گستاخی در برابر این جهنم پست

که زادگاه خزه ها و خزنده هاست، تنهایی بود.

و زندگی ام خاموشی.

و سر نوشتم،

خاکستر در آتش تنوری که به سوختن من نان می پزند،

که به سوختن ما نان می پزند!

و تو مرغ آواره،

آن مرغ آواره کویر

که از مرغدان روستاییان کویر بگریخته ای،

که در آسمان بی پناه کویر

که از سقفش آتش می بارد و از کفش خاک بر می خیزد،

سال ها پیش، دل من که به عشق ایمان داشت،

تا که آن نغمه جان بخش تو از دور شنید

اندرین مزرع آفت زده شوم حیات

شاخ امیدی کاشت

چشم بر راه تو بودم که تو کی می آیی

بر سر شاخه سر سبز امید دل من...

که تو کی می خوانی؟...

در دل این تک درخت سکوت،

تک درخت خشک غرور،

آشیان بستی و آسمان بهت کویر خاموشم را

از شور و فریاد آواز های کودکانت،

چوجگان نو پر نو پروازت پر کردی

و سقف کوتاه این آسمان بیگانه با ما را

از بالای سرم برداشتی

و زمین تافته این کویر آتشناک را

با باران های سحر گاهی شستی

و خاک تیره اقلیم زندگانی را

با مخمل سبز سزی پوشاندی

و چه می توانم گفت که چه کردی؟

چه می توانی دانست که چه کردی؟

تو پرم کردی.

تو لبریزم کردی.

تو آبادم کردی.

تو آزادم کردی

و من پر شدم.

و من لبریز شدم.

و من آباد شدم.

و من آزاد شدم.

و که می داند که سرزمین بایر درون یک روح چیست؟

و که می داند که کوره خالی و غبار گرفته قلب یک سینه چیست؟

و که می داند که شاهباز آسمانی پرواز

در بند گرفتار یک محزون تنها چیست؟

و که می توند دانست

که یک انسان چگونه پر می تواند شد؟

و من مهراوه من،

همه آیات آسمانی را که بر لبان خدا رفته است،

ا زنخستین روز که با آدم سخن گفت...

با آن پنچشنبه بزرگ

که لبان محمد خاموش گشت،

خواهم جست و از آن میان،

اعجازی ترین آیات خداوندی را برای تو بر خواهم گزید.

و من، مهراوه من،

از هر دلی که از یادی تپیده است

و از آن ترانه ای روئیده است

سراغ خواهم گرفت.

 

" دکتر علی شریعتی "
+ نوشته شده توسط دانیال در یکشنبه سی ام تیر 1387 و ساعت 22:59 |

دیر گاهی است در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است

بانگی از دور مرا می خواند

لیک پاهایم در قیر شب است

رخنه ای نیست دراین تاریکی

 در و دیوار به هم پیوسته

سایه ای لغزد اگر روی زمین

نقش وهمی است ز بندی رسته

نفس آدم ها

سر به سر افسرده است

روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا

هر نشاطی مرده است

دست جادویی شب

در به روی من و غم می بندد

می کنم هر چه تلاش

او به من می خندد

نقشهایی که کشیدم در روز

 شب ز راه آمد و با دود اندود

طرح هایی که فکندم در شب

روز پیدا شد و با پنبه زدود

دیرگاهی است که چون من همه را

رنگ خاموشی در طرح لب است

جنبشی نیست دراین خاموشی

 دست ها پاها در قیر شب است

 

"سهراب سپهری"

+ نوشته شده توسط دانیال در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 و ساعت 18:36 |
زدن یا مژه بر مویی گره ها
 به ناخن آهن تفته بریدن
 ز روح فاسد پیران نادان حجاب جهل ظلمانی دریدن
 به گوش کر شده مدهوش گشته
 صدای پای صوری را شنیدن
 به چشم کور از راهی بسی دور
 به خوبی پشه ی پرنده دیدن
 به جسم خود بدون پا و بی پر
 به جوف صخره ی سختی پریدن
 گرفتن شر ز شیری را در آغوش
 میان آتش سوزان خزیدن
کشیدن قله ی الوند بر پشت
پس آنگه روی خار و خس دویدن
 مرا آسان تر و خوش تر بود زان
 که بار منت دونان کشیدن

"نیما یوشیج"

+ نوشته شده توسط دانیال در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت 10:36 |
صبح
شوری ابعاد عید
ذایقه را سایه کرد
عکس من افتاد در مساحت تقویم
در خم آن کودکانه های مورب
روی سرازیری فراغت یک عید
داد زدم
به چه هوایی
در ریه هایم وضوح بال تمام پرنده های جهان بود
 آن روز
آب چه تر بود
باد به شکل لجاجت متواری بود
من همه مشقهای هندسی ام را
 روی زمین چیده بودم
 آن روز
چند مثلث در آب
غرق شدند
من
 گیج شدم
جست زدم روی کوه نقشه جغرافی
ای هلیکوپتر نجات
حیف
طرح دهان در عبور باد به هم ریخت
 ای وزش شورای شدیدترین شکل
سایه لیوان آب را
تا عطش این صداقت متلاشی
راهنمایی کن

"سهراب سپهری"

+ نوشته شده توسط دانیال در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 و ساعت 10:11 |

دیر زمانی است روی شاخه این بید

 مرغی بنشسته کو به رنگ معماست

نیست هم آهنگ او صدایی ‚ رنگی

چون من دراین دیار ‚ تنها ‚ تنهاست

گرچه درونش همیشه پر ز هیاهوست

مانده بر این پرده لیک صورت خاموش

روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف

بام و دراین سرای میرود از هوش

راه فروبسته گرچه مرغ به آوا

قالب خاموش او صدایی گویاست

می گذرد لحظه ها به چشمش بیدار

پیکر او لیک سایه روشن رویاست

رسته ز بالا و پست بال و پر او

زندگی دور مانده : موج سرابی

سایه اش افسرده بر درازی دیوار

پرده دیوار و سایه : پرده خوابی

خیره نگاهش به طرح های خیالی

آنچه در آن چشمهاست نقش هوس نیست

 دارد خاموشی اش چو با من پیوند

چشم نهانش به راه صحبت کس نیست

ره به درون می برد حکایت این مرغ

آنچه نیاید به دل ‚ خیال فریب است

دارد با شهرهای گمشده پیوند

مرغ معما دراین دیار غریب است

 

"سهراب سپهری"

+ نوشته شده توسط دانیال در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 و ساعت 1:9 |