تبليغاتX
نشریه الکترونیکی آریا

در گذشته ای بسیار دور خداوند عنصر قدرت و عشق خود را به انسان داده بود تا با آن زندگی کرده و به حقایق دست پیدا کند . اما طولی نکشید که انسان مغرور شد و شروع به سوء استفاده از عنصر کرد .بنابراین خداوند آن را از او گرفت و به فرشته ها سپرد تا در جایی پنهانش کنند که دست انسان به آن نرسد . فرشته ها جلسه ای تشکیل دادن تا برای پنهان کردن آن عنصر تصمیم بگیرند .یکی از آنها پیشنهاد کرد آن عنصر را در اعماق اقیانو س پنهان کنیم . دیگران گفتند : انسان به اعماق اقیانوس ها دست پیدا می کند . دیگری گفت : آن را بر فراز بلند ترین کوه پنهان کنیم . باز دیگران گفتند انسان تمام کوه ها را فتح خواهد کرد . یکی دیگر جنگل را پیشنهاد کرد و دیگری روی ابرها را ولی هیچ کدام مورد قبول جمع واقع نشد چرا که همه می دانستند انسان به همه جا سرک خواهد کشید و ناگهان یکی از فرشته ها فریاد کشید و گفت فهمیدم : آن را در اعماق قلب خودش پنهان کنید .انجا تنها جایی است که انسان در آن کاوش نخواهد کرد  این پیشنهاد مورد قبول واقع شد .

 

خود عجیب ترین سرزمینی است که می توانید آن را فتح کنید .

معمولا وقتی به دنیا می آییم تا زمانی که می میریم مشغول فکر کردن به رفتار دیگران , اعمال دیگران حرفهای دیگران , اتفاقات , شانسها و بد شانسی ها و .. هستیم .اما کمتر پیش می آید که گوشه ای بنشینیم و به خودمان فکر کنیم واقعیت این است که اگر خودمان را بشناسیم کنترل کردن محیطی که در آن زندگی میکنیم بسیار راحت تر خواهد بود.

  

منبع : کتاب 12گام تا مدیریت بر خویشتن
+ نوشته شده توسط دانیال در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 و ساعت 22:17 |

زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر زيباروي کشاورزي بود.

به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه

زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو

بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني. مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز

شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از

گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري باشه، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در

پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و

درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد.

گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از

مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه. براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان

ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. در جاي

مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..

زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش

مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در

آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه شانس هایت رو درياب!
+ نوشته شده توسط دانیال در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 و ساعت 0:35 |

مردی به خانه آمد و دید دختر ۳ ساله اش گران ترين کاغذ کادوی کتابخانه اش را برای زينت يک جعبه کودکانه هدر داده است مرد بسيار عصبانی شد و دختر کوچکش را تنبيه کرد.

دختر هم با گريه به بستر رفت و خوابيد روز بعد وقتی که مرد از خواب بلند شد ديد که دخترش بالای سرش نشسته و ميخواهد اين جعبه را به او هديه بدهد. مرد تازه متوجه شد که امروز روز تولد اوست و دخترش کاغذ را برای کادوی تولد او مصرف کرده است با شرمندگی دختر کوچکش را بوسيد و جعبه را از او گرفت و باز کرد.

اما متوجه شد که جعبه خاليست. دوباره مرد عصبانی شد و کودک را تنبيه کرد

اما کودک درحاليکه گريه ميکرد به پدرش گفت که من هزاران هزار بوسه داخل آن جعبه ريخته بودم و تو آنها را نديدی.

 مرد دوباره شرمنده شد و ميگويند تاپايان عمر جعبه را به همراه داشت و هرقت آنرا باز ميکرد به طرز معجزه آسايی آرامش پيدا ميکرد
+ نوشته شده توسط دانیال در جمعه یازدهم مرداد 1387 و ساعت 15:42 |

این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است

شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد

خانه های ژاپنی دارایفضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند

این شخص در حین خراب کردن دیوار دربین ان

مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است

دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد

وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ

ده سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!

چه اتفاقی افتاده؟

مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده !

در یک قسمت تاریک بدون حرکت

چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است

متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد

تو این مدت چکار می کرده؟

چگونه و چی می خورده؟

همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه

مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد

مرد شدیداً منقلب شد ده سال مراقبت

چه عشقی !

چه عشق قشنگی!

اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد

پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم

اگر سعی کنیم ...

+ نوشته شده توسط دانیال در شنبه پنجم مرداد 1387 و ساعت 22:59 |

نمیدونم این چه عادت بدیه که ما همیشه روز مادر به یاد خوبی های

 مادرمان می افتیم، ولی بقیه روزها از اونا غافلیم؟ باهم نوشته زیر رو بخونیم و با خودمون فکر کنیم ببینیم چه ها کردیم و چه ها باید بکنیم

 

 

 

وقتی که تو 1 ساله بودی، اون(مادر) بهت غذا میداد و تو رو می شست! به

 اصطلاح، تر و خشک می کرد

تو هم با گریه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی


وقتی که تو 2 ساله بودی، اون، بهت یاد داد تا چه جوری راه بری.

تو هم این طوری ازش تشکر می کردی، که، وقتی صدات می زد، فرار

 می کردی

 

وقتی که 3 ساله بودی، اون، با عشق، تمام غذایت را آماده می کرد.

تو هم با ریختن ظرف غذا ،کف اتاق،ازش تشکر می کردی

وقتی 4 ساله بودی، اون برات مداد رنگی خرید.

تو هم، با رنگ کردن میز اتاق نهار خوری، ازش تشکر می کردی

 

 وقتی که 5 ساله بودی، اون، لباس شیک به تنت کرد تا به تعطیلات بری.

تو هم، با انداختن(به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردی

وقتی که 6 ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد.

تو هم، با فریاد زدنِ:من نمی خوام برم!، ازش تشکر می کردی

وقتی که 7 ساله بودی، اون، برات وسائل بازی  خرید.

تو هم، با پرت کردن توپ  به پنجره همسایه کناری، ازش  تشکر کردی

وقتی که 8 ساله بودی، اون، برات بستنی خرید.

تو هم، با چکوندن(بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر کردی


وقتی که 9 ساله بودی، اون، هزینه کلاس پیانوی تو رو پرداخت.

تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای یاد گیری پیانو، ازش تشکر کردی


وقتی که 10 ساله بودی، اون، تمام روز رو رانندگی کرد تا تو رو از تمرین

 فوتبال به کلاس ژیمناستیک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره.

تو هم ،با بیرون پریدن از ماشین، بدون اینکه

 پشت سرت رو هم نگاه کنی ، ازش تشکر کردی

وقتی که 11 ساله بودی، اون تو و دوستت رو برای دیدن فیلم به سینما

 برد.

تو هم، ازش تشکر کردی، ازش خواستی که در یه ردیف دیگه بشینه

وقتی که 12 ساله بودی، اون تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلوزِیِون

 بر حذر داشت.

تو هم، ازش تشکر کردی، صبر کردی تا از خونه بیرون بره

وقتی که 13 ساله بودی، اون بهت پیشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی.

تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن این جمله:تو اصلاً سلیقه ای نداری


وقتی که 14 ساله بودی، اون، هزینه اردو یک ماهه تابستانی

 تو رو پرداخت کرد.

تو هم،ازش تشکر کردی، با فراموش کردن، نوشتن یک نامه ساده

وقتی که 15 ساله بودی، اون از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو

 رو در آغوش بگیره(ابراز محبت کنه).

تو هم، ازش تشکر کردی، با قفل کردن درب اتاقت! نمی ذاشتی که وارد

 اتاقت بشه


وقتی که 17 ساله بودی، وقتیکه اون منتظر یه تماس مهم بود.

تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اینطوری ازش تشکر کردی

 

وقتی که 18 ساله بودی، اون ، در جشن فارغ التحصیلی دبیرستانت، از

 خوشحالی گریه می کرد.

تو هم، ازش تشکر کردی،اینطوری که، تا تموم شدن جشن،

 پیش مادرت نیومدی

وقتی که 19 ساله بودی، اون، شهریه دانشگاهت رو پرداخت، همچنین، تو

 رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد.

تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن خداحافظِ خشک و خالی، بیرون خوبگاه،

 به خاطر اینکه نمی خواستی خودتو دست و پا چلفتی نشون بدی!! به

اصطلاح، بچه مامانی


وقتی که 20 ساله بودی، اون، ازت پرسید که، آیا شخص خاصی

(به عنوان همسر) مد نظرت هست؟

تو هم، ازش تشکر کردی با گفتنِ:به تو ربطی نداره


وقتی که 21 ساله بودی، اون، بهت پیشنهاد خط مشی برای آینده ات داد.

تو هم، با گفتن این جمله ازش تشکر کردی:من نمی خوام مثل تو باشم

 

وقتی که 22 ساله بودی، اون تو رو، در جشن فارغ التحصیلی دانشگاهت

 در آغوش گرفت.

تو هم،ازش تشکر کردی،ازش پرسیدی که:می تونی هزینه سفر

به اروپا را برام تهیه کنی

 

وقتی که 23 ساله بودی، اون، برای اولین آپارتمانت، بهت اثاثیه داد.

تو هم، ازش تشکر کردی،با گفتن این جمله، پیش دوستات: اون اثاثیه ها

 زشت هستن

 

وقتی که 24 ساله بودی، اون دارایی های تو رو دید و در مورد اینکه، در

 آینده می خوای با اون ها چی کار کنی، ازت سؤال کرد.

تو هم با  صدایی(که ناشی از خشم بود)فریاد زدی:مــادررر،لطفا
 

وقتی که 25 ساله بودی، اون، کمکت کرد تا هزینه های عروسی رو

 پرداخت کنی، و در حالی که گریه می کرد بهت گفت که:دلم خیلی برات

 تنگ می شه.

تو هم ازش تشکر کردی، اینطوری که، یه جای دور رو برای زندگیت

 انتخاب کردی

 

وقتی که 30 ساله بودی، اون، از طریق شخص دیگه ای فهمید که تو بچه

دار شدی و به تو زنگ زد.

تو هم با گفتن این جمله ،ازش تشکر کردی، "همه چیز دیگه تغییر کرده

وقتی که 40 ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد یکی از اقوام رو

 یادآوری کنه.

تو هم با گفتن"من الان خیلی گرفتارم" ازش تشکرکردی

 

وقتی که 50 ساله بودی، اون، مریض شد و به مراقبت و کمک تو احتیاج

 داشت.

تو هم با سخنرانی کردن در مورد اینکه والدین، سربار فرزندانشون

 می شن، ازش تشکر کردی


و سپس، یک روز، اون، به آرامی از دنیا میره. و تمام کارهایی که تو

 

(در حق مادرت) انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود میاد

 

اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بیشتر از همیشه بهش

 محبت کنی

و، اگه زنده نیست، محبت های بی دریغش رو فراموش نکن و به راحتی از

 اونها نگذر...

 

همیشه به یاد داشته باش که به مادرت محبت کنی و اونو دوست داشته

  باشی، چون، در طول عمرت فقط یه مادر داری!!!!!

+ نوشته شده توسط دانیال در جمعه چهارم مرداد 1387 و ساعت 16:5 |

كرم شب‌تاب نگاهي به پروانه‌يي كه در نزديكي‌اش روي يك گل نشسته بود انداخت و با حيرت گفت: "آه، تو چه‌قدر زيبا هستي!"

بعد لحظه‌يي سكوت كرد و پرسيد: "مي‌شود تو را دوست داشته باشم؟"


پروانه يكه‌يي خورد. پرسش كرم شب‌تاب را به رايانه‌ي مغزش برد. داده‌ها و معادلات قبلي رياضي، سياسي، اجتماعي، فرهنگي و هنري را جمع و تفريق كرد، تجزيه و تحليل كرد، پردازش كرد و از كرم شب‌تاب پرسيد: "دوست داشتن من براي تو چه فايده‌يي دارد؟"


كرم شب‌تاب بدون درنگ پاسخ داد: "آن وقت مي‌توانم از نيروي دوست داشتن تو تمام انرژي‌ام را به نور تبديل كنم و چنان درخشان بتابم كه تا به حال هيچ كرم شب‌تابي نتابيده باشد."
پروانه لحظه‌يي ساكت شد. پاسخ كرم شب‌تاب را به رايانه مغزش داد. داده‌ها و معادلات قبل و بعد را جمع و تفريق كرد، تجزيه و تحليل كرد، پردازش كرد و از كرم شب‌تاب پرسيد: "درخشان تابيدن تو چه فايده‌يي براي من دارد؟"

كرم شب‌تاب بدون درنگ پاسخ داد:

"وقتي كه من آن‌قدر درخشان بتابم كرم شب‌تاب‌هاي زيادي توجه‌شان جلب مي‌شود، مي‌آيند و علت آن را از من خواهند پرسيد. آن وقت من با آن‌چنان شوري زيبايي تو را براي آن‌ها توصيف خواهم كرد كه عاشق‌ات بشوند و درخشان‌تر بتابند. آن وقت فكرش را بكن! يك باغ بزرگ كرم شب‌تاب درخشان كه عاشق زيبايي تو هستند!"


پروانه سكوت كرد. پاسخ كرم شب‌تاب را به رايانه‌ي مغزش نداد. رايانه را خاموش كرد. معادلات ناپديد شدند. سپس به كرم شب‌تاب خنديد و گفت: "دوست‌ام داشته باش. "
+ نوشته شده توسط دانیال در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 15:32 |

پدر روزنامه می خواند ، اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد . حوصله ی پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه را که نقشه ی جهان را نمایش می داد جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد و گفت: بیا کاری برایت دارم . یک نقشه ی دنیا به تو می دهم ، ببینم می توانی آن را همین طور که هست بچینی ؟

و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت ، می دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است . اما یک ربع بعد ، پسرش با نقشه ی کامل برگشت .

پدر گفت : مادرت به تو جغرافی یاد داده است؟

پسر جواب داد جغرافی دیگر چیست ؟!؟ اتفاقا پشت همین صفحه ، نصویری از یک آدم بود .

وقتی توانستم آن آدم را بسازم ، دنیا را هم دوباره ساختم .

پدر به فکر فرو رفت که چه حقیقت مهمی بر زبان کودک جاری شد :

وقتی توانستیم آدم را بسازیم ، دنیا را خواهیم ساخت .
+ نوشته شده توسط دانیال در چهارشنبه پنجم تیر 1387 و ساعت 0:23 |

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت :عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد... خدا گفت:آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزارسال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به كارش نمي آيد. و آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم. آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد. ميتواند...
او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد اما...

اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد

او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود!
+ نوشته شده توسط دانیال در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 و ساعت 23:2 |

روزی در یک دهکده کوچک معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصویری از چیزی که نسبت به آن قدر دان هستند نقاشی کنند. او با خود فکر کرد که این بچه های فقیر حتما تصاویر بوقلمون و میز پر از غذا را نقاشی خواهند کرد.

ولی وقتی داگلاس نقاشی ساده و کودکانه خود را تحویل داد معلم شوکه شد.

او تصویر یک دست را کشیده بود ولی این دست چه کسی بود؟

بچه های کلاس هم مانند معلم از این نقاشی مبهم و متعجب شده بودند.

یکی از بچه ها گفت: من فکر می کنم این دست خدا است که به ما غذا می رساند.

یکی دیگر گفت: شاید این دست کشاورزی است که گندم می کارد و بوقلمون ها را پرورش می دهد.

هر کسی نظری می داد تا اینکه معلم بالای سر داگلاس رفت و از او پرسید: این دست چه کسی است داگلاس؟

داگلاس در حالیکه خجالت می کشید آهسته جواب داد:خانم معلم این دست شماست.

و معلم به یاد آورد که از وقتی که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود به بهانه های مختلف پیش او می آمد تا خانم معلم دست نوازشی بر سر او بکشد.
+ نوشته شده توسط دانیال در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 و ساعت 0:47 |

.•¤**¤•. بازی روزگار.•¤**¤•.

 

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و

 تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه

 مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد. روزي متوجه شد كه تنها

يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً

 احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا

كند. به طور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز

 كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و به جاي غذا ، فقط يك

 ليوان آب درخواست كرد.

دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان

  بزرگ شير آورد. پسر با طمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت :

 «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.

 مادر به ما آموخته كه نيكي، ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من

از صميم قلب از شما سپاسگزاري مي كنم»

سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري

او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در

  بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.

 دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده

شد.هنگامي كه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي

  در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت به طرف اطاق بيمار

 حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد

 اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.

سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان

بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار

 داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن

 دكتر كلي گرديد.

آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه

 درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي

  نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.

زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود

  كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز

 كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده

 بود.آهسته انرا خواند:

 «بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

+ نوشته شده توسط دانیال در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 و ساعت 0:3 |

هارد ديسك (۳)

 

زمان دستيابي

 

با توجه به اين كه صنعت ساخت ديسك سخت پيشرفت زيادي كرده است، با اين حال زمان دستيابي به اطلاعات و مقايسه ميلي ثانيه ها و بحث درباره سرعت همچنان اهميت دارد.

ويژگي هايي كه داراي اهميت مي باشند موارد ذيل مي باشند:

زمان جست وجو- زماني كه هدها و نوك هاي خواندن و نوشتن به شيار يا ترك درخواست شده انتقال پيدا مي كند.

زمان آرامش يا سكون- زماني است كه مكان درخواست شده به زير نوك خواندن و نوشتن مي رسد.

زمان دستيابي- زماني است كه ديسك سخت مكان درخواست شده براي داده ها را مي يابد.( زمان دستيابي اهميت زيادي دارد)

سرعت انتقال داده ها- سرعتي است كه داده ها روي ديسك نوشته و يا خوانده مي شوند. اين سرعت تا اندازه زيادي به رابط هاي ديسك سخت و رايانه مربوط مي شود.

گذرگاه- براي بهره گيري از توانايي هاي ديسك سخت بايد از گذرگاه هاي داده اي سريع و پهن استفاده نمود.

سرعت چرخش يا دوران

مي دانيم كه هر چه ديسك سخت سريع تر بگردد داده ها با سرعت بيشتري از روي سطح ديسك خوانده مي شود، اين عمل باعث سرعت انتقال مي شود. سرعت گردش ديسك با واحد يا يكاي دور در دقيقه اندازه گيري مي شود. اين يكا به صورت «RPM» جمع سرواژه هاي «Rotation Per Minute»مي باشد. به طور مثال ديسك هاي سخت داراي سرعت چرخش ۵۴۰۰، ۷۲۰۰، ۱۰۰۰۰، ۱۲۰۰۰ دور در دقيقه و بالاتر هستند.

نكته: ديسك هاي اسكازي داراي سرعت دوران دهها هزار دور در دقيقه هستند.

 

ديسك هاي AV

ديسك هاي اي وي جمع سر واژه كلمه هاي Audio/Visual) مي باشد. اين نوع ديسك هاي سخت داراي ويژگي هاي زير مي باشد:

۱- سرعت چرخش آنها بر حسب دور در دقيقه بسيار بالا مي باشد و معمولاً كمتر از ۷۲۰۰ دور در دقيقه نمي باشد.

۲- داده هاي ذخيره شده بر روي اين نوع ديسك ها به صورت يكپارچه ذخيره مي شوند و تكه تكه و پراكنده نمي باشند. بنابر اين براي ويرايش صوت و تصوير مناسب مي باشند و زمان كار با اين نوع ديسك ها بسيار كاهش خواهد يافت.

قالب بندي زيربنايي

(فرمت سطح پايين يا فيزيكي)

قبل از استفاده از ديسك سخت ابتدا بايد آن را قالب بندي يا فرمت نمود. تمام ديسك هاي سختي كه در بازار وجود دارند توسط كارخانه سازنده قالب بندي سطح پايين مي شوند. در اين نوع قالب بندي قطاع ها، استوانه ها و شيارها و ساير موارد تعريف مي شوند.

قالب بندي سطح پايين يا فيزيكي باعث مي شود قطاع ها با استفاده از جريان مغناطيسي روي شيارها مشخص شوند. در اين وضع علامت هايي روي هر شيار نوشته مي شود كه به آن Sector ID و يا شناسه قطاع گويند. شناسه هاي قطاع شماره هايي هستند كه قطاع ها را از هم جدا مي كنند. در واقع در زمان انجام عمل قالب بندي سطح پايين، سطح ديسك آزمايش مي شود و داده هاي مربوط به شناسه قطاع ها، به صورت كامل روي ديسك نوشته مي شوند. اين داده ها توسط سيستم عامل براي مشخص كردن محل قرار گرفتن داده ها روي ديسك، مورد استفاده قرار مي گيرند.

گاهي اوقات ممكن است شناسه قطاع ها ضعيف شوند، در اين حالت ممكن است پيام زير ظاهر شود.

Sector not Found

در اين صورت لازم است ديسك سخت را قالب بندي سطح پايين نمود. قالب بندي ديسك، سبب نوسازي و ايجاد قطاع هاي فيزيكي تازه روي آن مي شود.

با اينكه ديسك سخت در كارخانه فرمت بندي مي شود.اما گاهي اوقات انجام مجدد آن بسياري از اشكال ها را از بين مي برد.

عيب يابي ديسك سخت

با اينكه بيشتر اشكال هاي ديسك سخت در هنگام نصب آن بوجود مي آيد، اما پس از آن نيز به دلايل مختلف ممكن است اشكال هايي در آن بوجود بيايد:

- ممكن است ديسك كار نكند به اين علت كه كابل تغذيه (برق) شل باشد و يا در جهت عكس و نادرست نصب شده باشد.

- اگر چراغ ديسك سخت پس از روشن شدن رايانه به حالت چشمك زن درآيد اين احتمال وجود دارد كه كابل روباني داده ها نادرست نصب شده باشد.

- در صورتي كه بايوس ديسك سخت را مي شناسد اما Fdisk قادر به شناسايي آن نيست، وارد Setup شويد و گزينه اي كه مربوط به شناسايي نوع ورودي و خروجي است را از حالت خودكار درآوريد و آن را به صورت دستي تنظيم كنيد.

- همان طور كه مي دانيد بيشتر سخت افزارها و نرم افزارها بدون ايراد نمي باشند و باعث آسيب رساندن به هارد مي شوند.

- بعضي از ويروس ها باعث صدمه ديدن هارد مي شوند.

- گاهي ممكن است نوك هاي خواندن و نوشتن به صفحه هاي ديسك سخت برخورد كنند و روي آنها خش بياندازند.

- اگر هنگام كار با ديسك سخت، نمايشگر شروع به نوسان كند، ممكن است دسترسي به ديسك سخت سبب شود جريان بيشتري از منبع تغذيه كشيده شود، در نتيجه بر جريان ارسالي به كارت گرافيكي اثر بگذارد. براي همين لازم است منبع تغذيه آزمايش و بررسي شود.
+ نوشته شده توسط دانیال در جمعه دهم خرداد 1387 و ساعت 1:28 |

لئوناردو داوينچي براي كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل شد . او بايد براي تصوير خوبي ، مسيح و براي تصوير بدي ، يهودا ( كه از ياران مسيح بود اما در شام آخر از دشمنان وي شد ) را مي كشيد . براي كشيدن مسيح ، دنبال چهره مي گشت ، تا اين كه در مهماني همسرايي ( آواز‌ ) به چهره جواني برخورد كه زيبا بود و خوبي در چهره اش موج مي زد .

لئوناردو سريع چهره جوان را الگو برداري كرد و مسيح را كشيد . مدتي گذشت ، تابلو تقريبا تمام شده بود ، اما چهره يهودا پيدا نشده بود . مسئول كليسا به لئوناردو گفت ، بايد سريع تر تابلو را تمام كند ، اما 3 سال طول كشيد تا لئوناردو توانست چهره يهودا را پيدا كند . او در گوشه اي از خيابان به جواني مست و مدهوش برخورد كه بي تقوايي و بي ايماني در چهره اش موج مي زد . جوان را آوردند . چهره را الگو برداري كرد و يهودا را هم كشيد . وقتي كار تمام شد ، جوان را كه مستي اش رفع شده بود ، آوردند تا تابلو را ببيند . جوان با ديدن تابلو گفت : چقدر اين تابلو برايم آشناست . گفتند چطور ! گفت : 3 سال پيش قبل از اين كه همه چيزم را از دست بدهم در گروه اركستر مشغول فعاليت بودم كه نقاشي معروف آمد و تصوير مسيح را از چهره من الگو گرفت ، ولي حالا.........................

 

آري اين داستان نشان دهنده آن است كه نيكي و بدي يك چهره دارند ، فقط بستگي به اين دارد كه كداميك سر راه انسان قرار بگيرند و چهره خود را نشان دهند.
+ نوشته شده توسط دانیال در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 و ساعت 1:24 |

پسر بچه هشت ساله ای به پیرمردی که بالای یک چاه ایستاده بود نزدیک شد , چشم در چشمش دوخت و به او گفت : من می دونم که شما خیلی عاقل هستید .دلم می خواد راز زندگی رو از زبون شما بشنوم.

پیرمرد نگاهی به پسر بچه انداخت و جواب داد من سرد و گرم زندگی رو چشیده ام و به این نتیجه رسیده ام که راز زندگی در چهار کلمه خلاصه شده .

 

اولین کلمه اندیشیدن است . همیشه به ارزشهایی فکر کن که دلت می خواد زندگی رو بر پایه اون ارزشها بسازی.

 

دومین کلمه باور داشتن است. وقتی به ارزشهایی فکر کردی که دلت می خواد زندگی رو بر پایه اونها بنا کنی و همه رو مشخص کردی , خودت را باور کن .

 

سومین کلمه در سر داشتن رویا است. تنها رویای خواسته هایی را در سر داشته باش که بر اساس باور داشتن خود و ارزشها یی که می خواهی زندگی ات رو بر پایه اونها بنا کنی شکل گرفتن .

 

چهارمین کلمه شهامت است وقتی که خودت رو باور کردی و به ارزش وجودی خودت کاملا پی بردی نوبت به اون می رسه که با شهامت هر چه تمام تر رویاهات رو به واقعیت تبدیل کنی

 

و در پایان اضافه کرد پسرم این چهار کلمه رو فراموش نکن  

فکر کردن  باور داشتن  در سرداشتن رویا  و بالاخره شهامت .
+ نوشته شده توسط دانیال در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:43 |

در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط برنمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد.

بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعي ميتواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد "

پس اگر در زندگی سدی مانع راه ما بود از کنار با بی عتنائی و یا با غرولند از کنار آن نگذریم بلکه با شجاعت با آن مبارزه کنیم و آن را برطرف کنیم

+ نوشته شده توسط دانیال در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:43 |

سکاندار

شبی یک کشتی بخار در حالی که در یا را می پیمود گرفتار طوفان شد .

کشتی چنان تکان می خورد که همه مسافران بیدار شدند .آنان وحشتزده از طوفان , تسلط بر خود را از دست داده بودند. برخی از آنان فریاد می کشیدند. و عده ای دعا می کردند.

 دختر هشت ساله ناخدای کشتی نیز آنجا بود . سر و صدای بقیه او را از خواب بیدار کرد .

از مادرش پرسید : مادر چی شده ؟  

مادر گفت که طوفانی غیر منتظره کشتی را گرفتار کرده است.

 کودک ترسیده پرسید " آیا پدر پشت سکان است. ؟"

مادرش پاسخ داد: بله پدر پشت سکان است .

دختر کوچک با شنیدن این پاسخ دوباره به رختخوابش برگشت و در عرض چند دقیقه به خواب فرو رفت.

باد همچنان می وزید . و امواج خروشان پیش می آمدند.

کشتی هنوز تکان می خورد , اما دخترک دیگر نمی ترسید .چرا که پدرش پشت سکان بود.

 

 خداوند همیشه پشت سکان است. و حتی اگر طوفانها برخیزد و رعد غرش کند او زندگی ما را هدایت می کند. ما نباید بترسیم یا نگران شویم. اگر فقط به او اعتماد کنیم او امواج را فرو خواهد نشاند و آرامش را به قلبهای ما خواهد بخشید .

 

 همچنان که در راه زندگی پیش می رویم با انواع گوناگون هوای طوفانی آرام , سخت , ملایم مواجه می شویم. زمانی می رسد که می بایست با مشکلات , خطر , رسوایی , اهانت , بیماری, و مرگ روبرو شویم. لحظاتی که ترس بر ما چیره می شود .اما نباید فراموش کنیم که چنین تجربه هابی بدون هدف برای ما اتفاق نمی افتند. یکی از درسهای بزرگی که چنین رویدادهایی به ما می دهند. روی کردن به خداوند و متکی بودن به او در هر شرایطی است.

 

 

" خداوندا تو سکاندار زندگی من هستی و من نباید بترسم. تو از من مراقبت می کنی. "

+ نوشته شده توسط دانیال در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 و ساعت 20:20 |

علت اینکه, خدا اجازه می دهد که در دنیا این همه درد و رنج و مشقت وجود داشته باشد چیست؟

داستان کوتاه این موضوع را روشن می کند.

 

مردی به آرایشگاه رفت تا آرایشگر موهایش را کوتاه کند, آرایشگر که مشغول کار شد طبق عادت همیشگی با مشتری شروع به صحبت کرد.  درباره موضوعات مختلفی تبادل نظر کردند تا موضوع گفتگو به «خدا» رسید.  آرایشگر گفت: « من ابداً به خدا اعتقاد ندارم.»  مشتری پرسید: «چرا اینگونه فکر می کنی و عقیده داری؟»

آرایشگر گفت « کافی است پایت را از اینجا بیرون بگذاری و به خیابان بروی تا دریابی که خدا وجود ندارد به من بگو اگر خدا وجود دارد چرا این همه آدم های مریض در دنیا هست ؟ اگر خدا هست وجود این همه کودک آواره, یتیم به چه معنی است ؟

اگر خدا هست پس  نباید رنج و مشقتی وجود  داشته باشد.  من نمی توانم تصور کنم خدائی که همه را دوست دارد اجازه دهد این وضعیت ادامه داشته باشد.»

 مشتری کمی فکر کرد, ولی نخواست جوایش را بدهد مبادا  مشاجره ای در بگیرد.  بعد از اتمام کار وقتی مشتری آرایشگاه را ترک کرد, درست همان لحظه مردی را با موهای بسیار بلند و ریش های ژولیده و بسیار کثیف دید.  مشتری به آریشگاه برگشت و به آرایشگر گفت:« آیا می دانی که در دنیا ابداً  آرایشگر وجود ندارد؟»  آرایشگر گفت «چگونه چنین ادعائی می کنی, در حالی که من اینجا هستم و همین چند دقیقه پیش موهای ترا اصلاح کرده ام؟»

«نه» مشتری ادامه داد: «آرایشگر وجود ندارد چون اگر وجود داشت آدمی به آن شکل و شمایل با آن موهای بلند و ژولیده وجود نداشت»  و  اشاره کرد به همان مرد کثیف و ژولیده که حالا داشت از مقابل آرایشگاه عبور می کرد . آرایشگر گفت: «نه, من وجود دارم, چرا آن مرد به پیش من نمی آید؟»

 «دقیقاْ همین طور است» مشتری تأیید کرد . « و نکته همین جاست, خدا هم وجود دارد.  دلیل وجود این همه مصائب آن است که مردم به سوی خدا روی نمی آورند و دنبالش نمی گردند.»

+ نوشته شده توسط دانیال در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 22:5 |

 

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم، همان یک اول، که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یکدیگر ویرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم، در همسایه صدها گرسنه چند چند بزم گرمی عیش و نوش میدیدم نخستین نعره مستانه را آندم خاموش بر لب پیمانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم، طاعت می پذیرفتم نه بهر استغفار این بیدادگرهای گوش تیز کرده پاره پاره در کف زاهد نمایان سجده صددانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم، برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بیسامان هزاران لیلی ناز آفرین کوه به کوه آواره و دیوانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم، که میدیدم یکی عریان و لرزان دیگری پوشیده از جامه رنگین زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم، به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان سرا پای وجود بی وفا معشوق را پروانه میکردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم، بعرش کبریائی با همه صبر تا که میدیدم عزیز نابجائی نازبری ناروا گردید و خوار می فروشد گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم، که میدیدم مشوش عارف عامی ز برق فتنه این علم عالم سوز دم کش بجز اندیشه عشق و وفا معدوم هر فکری در این دنیای پر افسانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

چرا من جای او باشم

همین بهتر که او خود جای خود بنشیند که تاب تمام این زشتکاریهای این مخلوق را دارد اگر من جای او بودم یک نفس کی عادلانه با جاهل فرزانه می کردم

عجب صبری خدا دارد، عجب صبری خدا دارد

 

از یادداشت های زنده یاد اسماعیل ایزدخواستی

+ نوشته شده توسط دانیال در جمعه نهم فروردین 1387 و ساعت 13:48 |

ترجمه ترانه مادر سامی یوسف

 

چهره ات مقدس است

نامت مقدس است

عشق من

لبخندت مقدس است

که باعث می شود ، روحم بخواهد به پرواز درآید

عشق من

همه ی شب ها و همه ی اوقات از من مراقبت کردی

ولی من هرگز آن را نفهمیدم

و حالا خیلی دیر شده است

مرا ببخش

حالا تنها هستم با شرمساری بسیار

به خاطر سال هایی که باعث رنج تو شدم

ای کاش می توانستم یکبار دیگر در آغوشت آرام گیرم

مادر بدون تو هیچم

تو خورشیدی بودی که روز مرا روشن می کردی

حالا چه کسی می خواهد اشک هایم را پاک کند ؟

ای کاش آنچه را که حالا می دانم قبلا هم می دانستم

مادر .... بدون تو هیچم

گریه کردم  ... مثه ابرا..... بی تو مادر

شد دل من جای غصه ها .... بی تو مادر

رسول خدا گفت : " بهشت زیر پای توست "

بخواب مادر

برای همیشه ، قلبم فقط جای توست

بخواب مادر

رفتی و من تنها ماندم

با غصه و غم ها ماندم

گر که تو را آزردم من .... مادر.... حلالم کن

بعداز تو من بی پناهم

ای که بودی تکیه گاهم

برخیز و بنگر اشک و آهم

مادر .... حلالم کن

**سال نو مبارک سال خوبی داشته باشید**

+ نوشته شده توسط دانیال در دوشنبه پنجم فروردین 1387 و ساعت 17:12 |

 

کشاورزی چینی اسب پیری داشت که از آن در کشت و کار مزرعه استفاده میکرد.یک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد.همسایه ها در خانه ی او جمع شدند و به خاطر بد شانسی اش به همدردی با او پرداختند. کشاورز به آنها گفت:شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی فقط خدا میداند
یک هفته بعد؛ اسب کشاورز با یک گله اسب وحشی از آن سوی تپه ها بازگشت. این بار مردم دهکده به او بابت خوش شانسی اش تبریک گفتند. کشاورز گفت: شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا میداند
فردای آن روز وقتی پسر کشاورز در حال رام کردن اسب های وحشی بود؛ از پشت یکی از اسب ها به زمین افتاد و پایش شکست. این بار وقتی همسایه ها برای عیادت پسر کشاورز آمدند؛به او گفتند :چه آدم بد شانسی هستی کشاورز باز هم جواب داد : شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی؛ فقط خدا می داند.
چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده آمدند و همه جوانان را برای خدمت در جنگ با خود بردند؛به جز پسر کشاورز که پایش شکسته بود. این بار مردم با خود گفتند: کشاورز راست می گفت؛ ما هم نمی دانیم شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا میداند؛

آری تنها خداست که میداند

**سال نو مبارک سال خوبی داشته باشید**

+ نوشته شده توسط دانیال در شنبه سوم فروردین 1387 و ساعت 15:21 |

در رؤياهايم ديدم كه با خدا گفتگو مي‌كنم

خدا پرسيد:" پس تو مي‌خواهي با من گفتگو كني؟"

من در پاسخش گفتم : " اگر وقت داريد"

خدا خنديد : " وقت من بي‌نهايت است... در ذهنت چيست كه مي‌خواهي از من بپرسي؟"

پرسيدم : " چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد ؟

خدا پاسخ داد: "كودكي‌شان، اينكه از كودكي خود خسته مي‌شوند، عجله دارند بزرگ شوند، و بعد دوباره پس از مدت‌ها، آرزو مي‌كنند كه كودك باشند، ... اينكه آن‌ها سلامتي خود را از دست مي‌دهند تا پول به دست آوردند و بعد پولشان را از دست مي‌دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند. اينكه با اضطراب به آينده مي‌نگرند و حال را فراموش مي‌كنند و بنابراين نه در حال زندگي مي‌كنند و نه در آينده اينكه آن‌ها به گونه‌اي رندگي مي‌كنند كه گويي هرگز نمي‌ميرند، و به گونه‌اي مي‌ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده‌اند."

  

براي مدتي سكوت كرديم و من دوباره پرسيدم: "از زندگي چه بیاموزیم ؟"

او گفت : "بياموزند كه آن‌ها نمي‌توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد، همه‌ي كاري كه آن‌ها مي‌توانند بكنند اين است كه اجازه دهند كه خودشان دوست داشته باشند. بياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند، بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي‌كشد تا زخم‌هاي عميقي در قلب آنان كه دوستشان داريم، ايجاد كنيم اما سال‌ها طول مي‌كشدتا آن زخم‌ها را التيام بخشيم. بياموزند ثروتمند كسي نيست كه بيشترين‌ها را دارد، كسي است كه به كمترين‌ها نياز دارد. بياموزند كه آدم‌هايي هستند كه آن‌ها را دوست دارند، فقط نمي‌دانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند بياموزند كه دو نفر مي‌توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند، و آن را متفاوت ببينند. بياموزند كه كافي نيست فقط آن‌ها ديگران را ببخشند، بلكه آن‌ها بايد خود را نيز ببخشند."

من با خضوع گفتم: " از شما به خاطر اين گفتگو متشكرم. آيا چيزي ديگري هست كه دوست داريد بنده تان بدانند؟"


خداوند لبخند زد و گفت: " فقط اين‌كه بدانند من اين‌جا هستم". "هميشه"
 
+ نوشته شده توسط دانیال در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 و ساعت 9:20 |

گویند که در روزگاران قدیم، درویشی بود که نزدیک دهی زندگی می کرد. هر ازگای به شهر می آمد و مردمان شهر،‌ به او نانی، غذایی می دادند و او از این طریق گذر زندگی می کرد. اما در پاسخ به محبتهای مردم همیشه و همیشه فقط یک بیت رو بیان میکرد و می گفت:
هر چه کنی،‌ به خود کنی گر همه نیک و بدکنی
در آن ده مردی بود،‌ حسود و خسیس،‌ چندی بود که می شنید که همه در ده از این بیت معروف درویش سخن می گویند.
روزی با جمعی از دوستانش بر سر این بیت،‌ بحث به بالا گرفت. مرد به دوستانش گفت: من به همه شما ثابت خواهم کرد که این حرف درویش درست نیست.
رفت خانه و به زنش گفت که نان خوشمزه ای بپزد و خودش در خمیر آن نان، زهرکشنده ای ریخت. وقتی درویش به ده آمد، مرد آن نان را به درویش داد و درویش مثل همیشه از باب تشکر،‌ بیت معروف خود را گفت و رفت. مرد زیر لب خنده زهرآلودی کرد وگفت: خواهیم دید!
درویش از ده خارج شد و کنار نهری برای استراحت و صرف ناهار خود که همان نان بود، نشست. چند قدم آن طرفتر جوانی ناتوان و لاجون روی زمین افتاده بود. درویش به سمت او رفت و آبی به صورت جوان زد و پرسید که آنجا چه می کند؟ جوان گفت: چند روز پیش راهزنان به من حمله کردند و هر چه داشتم، بردند و حتی لقمه نانی برایم نگذاشتند و این چند روزه من گرسنه هستم.
درویش با مهربان و عطوفت نانش را به سمت او دراز کرد و گفت: من زیاد گرسنه نیستم. این مال تو.
جوان با ولع،‌ شروع به خوردن نان کرد. هنوز چندی نگذشته بود که دست بر شکم نهاد و فریادش به آسمان رفت و گفت: ای درویش این چه بود که به من دادی. درویش گفت: نمی دانم این نان را کسی به من داده. طولی نکشید که جوان شروع به لرزیدن کرد و زندگی را بدرود گفت.
درویش با ناراحتی جوان را به دوش گرفت و به ده برگشت و سراغ آن مرد رفت و گفت: این نان چه بود که تو به من دادی و من به این جوان دادم و خورد و این چنین شد.
مرد نگاهی به جوان کرد و آه از نهادش بر آمد. مرد پسری داشت که چندی پیش برای تجارت به شهر رفته بود و این جوان همان پسر بود!
با آه و ناله جریان را برای درویش تعریف کرد و درویش در پاسخ گفت:‌
هر چه کنی،‌ به خود کنی گر همه نیک و بدکنی

 

نتيجه گيري اخلاقي : اشخاص بايد بدون ريا و با صداقت كامل به اطراف خود نگاه كنند و آنچه را كه بر خود نمي پسندند براي ديگران نيز نپسندند.و هر مكري به مكاران بر خواهد گشت.

+ نوشته شده توسط دانیال در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 و ساعت 22:57 |

 

دو نفر بودند و هر دو در پي حقيقت.
اما براي يافتن حقيقت يكي شتاب را برگزيد و ديگري شكيبايي را .....
اولي گفت: آدميزاد در شتاب آفريده شده، پس بايد در جست وجوي حقيقت دويد. آنگاه دويد و فرياد برآورد: من شكارچيم، حقيقت شكار من است.
او راست ميگفت، زيرا حقيقت، غزال تيز پايي بود كه از چشمها ميگريخت
.
اما هر گاه كه او از شكار حقيقت باز ميگشت، دستهايش به خون آغشته بود.
شتاب او تير بود. هميشه او پيش از آن كه چشم در چشم غزال حقيقت بدوزد، او را كشته بود.
خانه باورش مزين به سر غزالان مرده بود. اما حقيقت، غزالي است كه نفس ميكشداين چيزي بود كه او نميدانست...
ديگري نيز در پي صيد حقيقت بود. اما تير و كمان شتاب را به كناري گذاشت و گفت: خداوند آدميان را به شكيبايي فراخوانده است. پس من دانه اي ميكارم تا صبوري را بياموزم
.
و دانه اي كاشت، سالها آبش داد و نورش داد و عشقش داد. زمان گذشت و هر دانه، دانه اي آفريد. زمان گذشت و هزار دانه، هزاران دانه آفريد. زمان گذشت و شكيبايي سبزه زار شد. و غزالان حقيقت خود به سبزه زار او آمدند. بي
بند ، بيشترو بيگمان . و آن روز، آن مرد، مردي كه عمري به شتاب و شكار زيسته بود، معني دانه و كاشتن و صبوري را فهميد. پس با دستهاي خوني اش دانه اي در خاك كاشت.

پس بیاید دانه های صبوری خود را بکاریم تا نتیجه آن را ببینیم

+ نوشته شده توسط دانیال در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 و ساعت 21:55 |

مردي خواب عجيبي ديد . او در عالم رويا ديد كه نزد فرشتگان رفته و به كارهاي آنها نگاه مي كند هنگام ورود ، دسته بزرگي  از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تند تند نامه هايي  را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند ، باز مي كنند و آنها را  داخل جعبه هايي مي گذارند.  

مرد از فرشته‌اي پرسيدشما داريد چكار مي كنيد ؟ 
فرشته در حاليكه داشت نامه ي را باز مي كرد ، جواب داداينجا بخش دريافت است ، ما دعاها  و تقاضاهاي مردم زمين را كه توسط فرشتگان به ملكوت مي رسد به خداوند تحويل مي دهيم.

مرد كمي جلوتر رفت . باز دسته بزرگ  ديگري از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند  و آنها را توسط پيك هايي به زمين مي فرستند.

مرد پرسيد :  شماها چكار مي كنيد ؟
يكي از فرشتگان با عجله گفتاينجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمات خداوند را توسط فرشتگان  به بندگان زمين مي فرستيم

مرد كمي جلوتر رفت و يك فرشته را ديد كه بيكار نشسته!!

مرد با تعجب از فرشته پرسيد : شما اينجا چكار مي كني و چرا بيكاري ؟

فرشته جواب داد : اينجا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب تصديق دعا بفرستند  ولي تنها عده بسيار كمي  جواب مي دهند .
 
مرد از فرشته پرسيدمردم چگونه مي توانند جواب تصديق دعاهايشان را بفرستند ؟!
فرشته پاسخ داد :  بسيار ساده است ، فقط كافيست بگويند :


خدايا متشكريم

+ نوشته شده توسط دانیال در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 و ساعت 22:45 |

پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.

آن تابلو ها  ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.

پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.

اولی ، تصویر دریاچه آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی  را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند  ، در گوشه چپ دریاچه ، خانه کوچکی قرار داشت  ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.

تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای  تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود.

این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که  برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجه پرنده ای را می دید . آنجا ، در میان غرش وحشیانه طوفان ، جوجه گنجشکی ، آرام نشسته بود.

پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده جایزه بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضیح داد :

" آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط  سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است "

+ نوشته شده توسط دانیال در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 و ساعت 8:50 |

این داستان غم انگیز کوهنوردی است که می خواست به بلندترین کوه ها صعود کند. تصمیم گرفت . تنها به قله کوه برود .  هوا سرد بود وکم کم تاریک میشد . سیاهی شب سکوت مرگباری داشت . و قهرمان ما بجای اینکه چادر بزند واستراحت کند و صبح ادامه دهد به راهش ادامه داد . همه جا تاریک بود و جز سو سوی ستارها وماه از پشت ابرها چیز دیگری پیدا نبود . وقهرمان ما چیزی به فتح قله نداشت که ناگهان پایش به سنگی خورد و لغزید و سقوط کرد .

در آن لحظات سقوط خاطرات بد و خوب بیادش آمد . داشت فکر میکرد چقدر به مرگ نزدیک است . که در آن لحظات ترسناک مرگ وزندگی  احساس کرد که طناب سقوط به دور کمرش حلقه زده و وسط زمین و آسمان مانده است. درآن وقت تنگ ودرد آور و ترسناک و آن سکوت هولناک فریاد زد خدایا مرا دریاب و نجات بده . صدائی لطیف وآرام از آسمان گفت چه می خواهی برایت بکنم . قهرمان ما گفت کمکم کن نجات پیدا کنم . صدا گفت آیا واقعا فکر میکنی من می توانم تورا نجات دهم قهرمان کوه نورد ما گفت البته که تو می توانی مرا کمک کنی چون تو خداوندی و قادر بر هر کاری هستی . آن صدا گفت پس آن طناب را ببر و اعتماد کن . اما قهرمان ما ترس داشت و اعتماد نکرد وچسبید به طنابش . و  چند روز بعد گروه نجات جسد منجمد و مرده اورا پیدا کردند که فقط یک متر با زمین فا صله داشت .

آیا تا بحال شده که طنابی که دور کمرت است رها کنی وبچسبی به طناب خداوند

به خداوند اعتماد کنید وهیچگاه نگوئید خدا ما را فراموش کرده. بارهایتان را بیاد داشته باشید. خداوند همیشه مراقب شماست تا بارهایتان را بر دارد. متوکلان خداوندهرگز خجل نخواهند شد

+ نوشته شده توسط دانیال در سه شنبه هفتم اسفند 1386 و ساعت 23:5 |

 

 

در زمانهاي قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين باز نشده بود و فضيلتها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند...

ذكاوت گفت: بياييد بازي كنيم مثل قايم باشك!

ديوانگي فرياد زد:آره قبوله من چشم ميذارم!

چون كسي نمي خواست دنبال ديوانگي بگرده همه قبول كردند.

ديوانگي چشم هايش را بست و شروع به شمردن كرد:يك ... دو ... سه ...

همه به دنبال جايي بودند تا قايم شوند.

نظافت خودش را به شاخه ها آويزان كرد. خيانت داخل انبوهي از زباله ها مخفي شد.

اصالت به ميان ابر ها رفت و هوس به مركز زمين به راه افتاد

دروغ كه مي گفت به اعماق كوير خواهد رفت به اعماق دريا رفت!

طعم داخل يك سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يك چاه عميق.

آرام آرام همه قايم شدند و ديوانگي همچنان ميشمرد : هفتاد و سه.... هفتاد و چهار !

اما عشق هنوز معطل بود و نمي دانست به كجا برود. تعجبي هم ندارد

قايم كردن عشق خيلي سخت است. ديوانگي داشت به 100 نزديك ميشد كه عشق رفت

وسط يك دسته گل رز و آرام نشست. ديوانگي فرياد زد دارم ميام...

همان اول كار تنبلي را ديد. تنبلي اصلا تلاش نكرده بود تا قايم شود!

بعد هم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيد اما از عشق خبري نبود.

ديوانگي ديگه خسته شده بود كه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت:

عشق در آن سوي گل رز مخفي شده است.

ديوانگي با هيجان زيادي يك شاخه گل از درخت كند و آن را با تمام قدرت به داخل

 گلهاي رز فرو كرد.

صداي ناله اي بلند شد. عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد دستهايش را جلوی صورتش

گرفته بود و از بين انگشتانش خون مي ريخت.

شاخه درخت چشمان عشق را كور كرده بود. ديوانگي كه خيلي ترسيده بود با شرمندگي گفت:

حالا من چكار كنم ؟ چگونه مي توانم جبران كنم؟

عشق جواب داد : مهم نيست دوست من تو ديگه نميتوني كاري كني فقط ازت خواهش ميكنم

از اين به بعد يار من باشي.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نكنم. و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگي همراه

يكديگر به احساس تمام آدمهاي عاشق سرك مي كشيدند.

+ نوشته شده توسط دانیال در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 14:59 |